روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1310 : گریستن به خاطر تماشای گریهٔ مریم

از عنوان فکر کنم معلوم که این فصل تا حدودی در مورد مذهب و نقاشی های دینی عبادی هست. آخرای فصل قبل الکینز گفت که علاوه بر زمان دو دلیل دیگه برای اشک ریختن وجود دارن در مورد نقاشی ها که جفتشون به مذهب بر میگردن.  که البته یکیشو تا حدودی گفته بود وقتی در مورد نمازخانه ی روتکو حرف میزد. الانم در مورد نقاشی دریک بوتس میگه وقتی کشیده شده که کشیدن تصویر های عبادی رو به افول بوده و تا قبلش تصویر ها مذهبی و احساسی بود شاید خیلی نقاشی به عنوان هنر شناخته نمیشده. اما بعدش تصویرها از جنبه عبادی درومدن و با تصاویر دنیوی جایگزین شدن. یعنی دوره رنسانس و قرن ۱۶ نقاشی ها بیشتر نمایش مهارت هنرمند بود از احساساتی گری دور بودن. این موقع بود که نقاشی به عنوان هنر شناخته میشه. بعد قرن ۱۷و۱۸ دوباره به احساسات بر میگرده بعد از اون رمانتیسیسم قرن ۱۹ و بعدش زمان حال قرن ۲۰ که دوباره به قول الکینز به عقل گرایی خویشتن خویشتن دارانه برگشتیم. 

الکینز میگه الان ما بی احساس بودن رو شرایطمون رو فکر میکنیم کاملا عادی هست چون که داریم درونش زندگی میکنیم و اون رو نفس میکشیم فکر میکنیم عادی. به خاطر همین « نگاه کردن به گذشته ، به قرن پانزدهم ، هجدهم یا نوزدهم سودمند است. ممکن است تخیل ما هیچ راهی برای ورود به آن دوران نیابد اما حداقل کمک میکند که بدانیم آن‌ها وجود داشته اند.» 

من فکر میکردم تخیل نمیشه این توانایی رو داره که ما بتونیم باهاش کاملا درک کنیم و خودمونو تو هر شرایطی که میخوایم قرار بدیم ام ظاهرا همیشه اینجوری نیست. بعضی وقتا فقط ادم میتونه بدونه و نه بیشتر. این موضوع رو الکینز میگه تا آخر کتاب جوابی بهش نده.


خب‌سهی کردم دیگه اونجوری توضیح ندم. ادم هرچیم بگه خوندن کتاب برای هرکس جور دیگه تی هست. 

حقیقت اینه دلم میخواد امروز کتابو تموم کنم. دیروز کلی وقتم رفت. نباید هدر بدم و به چیزای مزخرف فکر کنم باید فقط بخونم و رو همین فکر کنم.