روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1309 : زمان

امروز خیلی کم خوندم. این خودمم ناراحت میکنه. وقتی نهار خوردم فکر کنم نمیدونم حدودای ساعت سه تازه کتاب رو دست گرفته بودم که خوابم برد. یه سه ساعتی خواب بودم اما بعدش انگار نه انگار. اخه دیشب خوابم نمیبرد. الان مها صدام کرد. ظاهرا دوباره اینجوری شد. یادمه یه شب ترم آخر هرکاری میکردم خوابم نمیبرد‌ گریه میکردما البته یه جا الکینزم میگه ما برای همه چی میتونیم گریه کنیم. الان مهام همینطوری منو صدا میکنه میگه نه میتونم کار کنم نه بخوابم منم خب واقعا هیچ ایده ای ندارم چون خودمم که اینجوری شده بود هیچی نشد فکر کنم فقط نباید بها داد بهش. 

برگردیم به کتاب. راستش میدونم نوشتنش زمان میگیره اما وقتی میخوندم اینقدر چیز به خاطرم اومد که دلم نمیاد ننویسم. 

ای بابا میگه شیر زردچوبه درست کنم. برم میام برا خودمم درست میکنم بنویسمو بعدش بیهوش میشم. 

من اومدم. جدا به خاطر پیگیریم در امر شیر و زردچوبه به خودم افتخار میکنم. هرچند که همیشه درست کردنش یه تلخی داره که اون روزا تموم شدن و من با انجام دادن یه عمل میتونم یادآوریش کنم یا به هر حال. فکر کنین ۶۰ سالم بشه و هنوز شیر و زردچوبه بخورم. در طول زمان اون موقع باید چه عذابی داشته باشه چون احتمالا تمام خاطراتم و خوشیام برای چیزی بودن که گذشته از دست رفته تو زمان خودشون اتفاق خوبی بودن اما بعدا نه. و با خوندن این پست اگه هنوز وبی مونده باشه چقدر گریه کنم. ( یاد یه نوشته ی استادم اول کتابش افتادم اگه اشتباه نکنم.)

چیزی که الکینز میگه هم در مورد همچین چیزی. گریستن به خاطر گذر زمان که البته مثالهای مختلفی میاره. مثلا فقدان و حرکت اجتناب ناپذیر زمان هست. نقاشی هایی که سالهای سال بعد ما و بعد ما میمونن. و جلوتر الکینز میگه :« در یک موزه، احتمالا اکثر نقاشی  هایی که می بینید متعلق به اشخاصی است که اکنون مرده‌اند. بنابر این شما به لحظه ای از زندگی ایشان مینگرید. هنرمند هنوز امید های مشخصی داشته است و هنوز نمیدانسته چیزها چگونه دگرگون خواهند شد...»

الکینز میگه بعضیا اینجوری زمانو درک میکنن که چیزایی که از دست دادنو به خاطر میارن چون اون هارو توی تصاویر میبینن. این یه تیکه رو بخونین من یاد حرف بارت و سونتاگ افتادم و مرگ. 

« عکس ها ـ که موضوع من در این کتاب نیستند ـ به طور خاصی بی رحم اند آنها میتوانند افرادی را که مرده اند به ما نشان دهند و تا زمانی که تاب نگاه کردن داریم، آنها را برایمان حفظ کنند.» یعنی وقتی نگاهتو بر میداری دیگه نیستن و با مرگشون روبرو میشی؟ شاید اشتباه میکنم اما بارت میگفت ما اون کسی که مرده رو دوباره انگار باز میابیم توی عکس اونم نه هر عکسی اگه خوش شانس باشیم پیدا میکنیم در غیر این صورت همیشه با فقدان شخص روبروییم فکر کنم همون که میگفت دوبار من مرگ مادرمو درک کردم یه بار وقتی که به صورت واقعی از دستش دادم یه بار وقتی که توی عکساش پیداش نکردم تا به عکس باغ زمستانی رسید. الکینز میگه افرادی که با نگاه کردن به عکس میگریند تقریبا همیشه اون شخص یا مکان رو میشناسند. عکس ها نوعی حقیقت عریان را به همراه دارند؛ گویی با رشته ای مستحکم به دنیای واقعی متصل هستندو میزان کمی از واکنش های شخصی را موجب میشوند.من اینو نفهمیدم  یا اشتباه فهمیدم الکینز میگه تقریبا همه واسه این گریه میکنند که شخص رو میشناسن خب تا این جاش من به بارت فکر میکنم و این حقیقت عریان و امر واقعی هم گفتن سونتاگ و بارت ولی این که میزان کمی از واکنش های شخصی را موجب میشوند یعنی چی. چجوری طرفو میشناسن به این علت گریه میکنن اما واکنششون شخصی نیست شاید اشتباه فهمیدم اما برداشتم این بود عکس کتاب بارت کلا راجع به عکسای خانوادگی و شخصی بودن حتی عکس العمل بارت هم به خاطر همین عکس باغ زمستانی رو هیچوقت نشون نداد چون فقط برای اون اینجوری بود. الکینز میگه دیدن نقاشی از فردی که زنده نیست شاید دلسرد کننده و تلخ باشه اما جالب هم هست. این فقط جالب ولی مثل عکاسی جادو نیست! الان معلومه یه نیمچه عکاس داره مینوسه. اخه یجوری نوشته انگار فقط نقاشی هجین چیزی داره. از این حرفا بگذریم الکینز در ادامه میگه : « تاریخ نقاشی مملو از آثاری است که در باره ی زوال هستند. فرهنگ هایی که ناپدید شده مکان هایی که تغییر کرده و افرادی که بسیار پیش تر مرده اند... تمام تاریخ نقاشی غرب بر گذر زمان متمرکز شده است. » خب این که میگه زوال درست اما اممم نمیدونم چجوری بگم حرف زدن وقتی فکر میکنی ممکن کلی اشتباه کرده باشی سخت با این حال باید کفت تا به مرور فهمید. این که میگه زوال خب درست اما من فکر میکنم خیلی هم اونجوری نباشه نقاشی واقعی نیست در مقایسه با عکس. خیلی ضعیف تره. برای کشیدن یه نقاشی یه طول مدتی رو میخواد اما عکس توی لحظه ثبت میشه. مرگ و زوال توی عکس که هست نه به اون صورت توی نقاشی یه نقاشی انبوهی ز لحظه های مردست تازه اگه واقعی باشه. شایدم همین زوال رو معنی میده. این که توی مدت زمانی کشیده شده. نمیدونم چجوری بگم از شانسم بیش از حد خسته به نظر میام اما میدونم اگر بخوابم ممکن یادم بره همه چیز. البته اینم بگما خود الکینز میگه که : « وقتی که زمان درست کار نمیکند! یک نقاشی همچنین میتواند ماننده یک ساعت خوابیده همیشه ساعت یک بعد از ظهر. ا نشان دهد. زمان نقاشی، هرگز زمان ما نیستو هرگز نمیتوانیم بفهمیم زمان درون نقاشی چیست. » منظور من همین بود زوال همون زمان درون نقاشی نه شاید کل نقاشی در مقایسه با چیز واقعی. بازم نمیدونم خیلی نمیتونم فکر کنم. 

باید اعتراف کنم وقتی مینویسه از نامه ها و این که عده ای یسری گالری ها رفتن یسری نقاشیا و دیدن واقعا حسودیم میشه. مثلا نقاشی های ونگوگ. خب منم دل دارم!

شاید بهتره این جزئیاتو ننویسم اخه همش احساس میکنم خودش گفته و من گیج میزنم. رو اعصاب خودمم. اره بهتره مقایسه نکنم وقتی شاید اونجوری تمرکز ندارم. چون الان دیدم مثلا خود الکینز گفته شاید به نظر برسد که تصاویر ، فقط نشان دهنده ی یک لحظه ی تنها هستند اما من هیچ تصویری ر. نمیشناسم که واقعا اینگونه باشد. و حتی جلوتر میگه عکس ها لحظات آنی بیشتری رو نسبت به نقاشی ها نشون میدن.

بزارین از چیزایی که یادم اومد بگم. اتفاقی حرفه نویسنده یه پست گذاشته بود راجع به کارای سما صالح زاده و کتابش که از ناپدیدی نام داره. اینجا میتونین ببینین. این که نوشته : « من در جستجوی تصاویری بودم که حتی برای لحظه ای عزیزانم را همان گونه که میزیسته اند به تصویر بکشد. لحظاتی که گویی در امتداد زمان نیستند. این تصاویر از آن رو ارزشمندند که آنچه از دست میگریخت را تصویر کرده اند که از مرگ و نیستی گریزی نیست. »  اغا این تمام حرفای بالای منو تایید میکنه. البته که سما کاملا موفق شده تو این مورد. و این که کاری که عکاسی میکنه و نقاشی ازش فکر میکنم عاجز. نقاشی نمیتونه لحظه رو ثبت کنه و واقعی باشه. اصلا مسئله ارزش عکاسی و نقاشی نیست. تفاوتشون. این که این عکسها شخصین. من میتونم این برداشتو از عکسهای سما داشته باشم اما که این ادما اینی که توی عکس دیده میشن نیستن   و از دست رفتن و این لحظه ثبت شده اما قطعا عکاس برداشت شخصی داره. ای بابا دیدن چی شد چرا من هی میگم هی نقض میکنم بعد تایید میکنم. احتمالا منظور الکینز هم همین بوده از این که گفت و میزان کمی از واکنش های بسیار شخصی را موجب میشوند. به هر حال شاید شما هم بودین یه مقدار ذهنتون به هم میریخت چیزایی که به هم ارتباط دارن اما تا یه جایی. الکینز میگه: « مهم نیست رسانه چه باشد؛ باید ریسمانی وجود داشته باشد که از طریق آن به دنبال زمان برویم. »

در ادامه میگه چند تا چیز هستن که مانع اشک میشن یعنی باعث میشن نتونی اونجوری که باید با نقاشی مواجه بشی. شلوغی ، سروصدا،چراغ های پرنور. 

من یه تجربه این چنینی دارم. یادتون فکر کنم توی آذر بود گفتم میرم یه نمایشگاه. اون یه نمایشگاهی بود که نقاشی و عکاسی با هم بودن. فکر میکنم اولین و تنها تجربه ام بود از نمایشگاه نقاشی. یه نمایشگاه گروهی بود. و خود کسانی که اونج بود به علاوه ی حالا چند نفر دیدن نمایشگاه احتمال. از آشناهاشون همش با هم حرف میزدن و شلوغ بود و من واقعا نمیتونستم که تمرکز کنم و ببینم. عصبی شده بود. نمایشگاه یه سالن پایینم داشت. طبقه ی پایین جز من کسی نبود هرچند صدا از بالا میومد ام کم کم صداها کم شد و من موندمو نقاشیا که هنوز توی ذهنم هستن هرچند دقیق نه اما نقاشی که وسط دیوار یا کلا مجموعه نمیدونم دیوار سمت چپ بود رو همش دلم میخواست نگاه کنم یه کی دیگه هم بود. ام اون موقع اولین باری بود تنها گالری مرفتم و خب خودمم خیلی شاید اونجوری که باید نبودم. 

و اینجوری تموم کنم این پست رو با در انتظار گودو! : چیزی که ولادیمیر تجربش میکرد چیزی هست شبیه اتفاقی که در برخورد با نقاشی ها میفته چیزی که الکینز میگه. توی اون نمایشنامه بعد از روبرو شدن با اون پسری که هر روز میدیش تجلی دی دی برای لحظه ای اورا فراتر از موقعیتش میبرد. چیزی اتفاق افتاد حداقل برای دی دی. 

  

+ ولادیمیر: زماخن متوقف شده. 

پوتزو: [ساعتش را به گوش میچسباند.] باور نکن آقا، باور نکن. [ساعت را در جیب میگذارد.] هرچی رو که دوست دارید باور کنید، اما این رو نه.



عکسی از کتاب از ناپدیدی، اثر سماء صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده

از ناپدیدی، سما صالح زاده، حرفه نویسنده