روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1307 : گریهٔ تصنعی

این فصلی که خوندم و تموم شد انگار مقایسه ای بود یعنی خیلی کلی بخوام بگم. تفاوت بین قرن ۱۸ و زمان حال. البته هرچی به آخر برسه این صحبتهاش مشخص میشه. یه جاهایشش واقعا خنده دار بود نه این که خنده دار باشه ها یعمی بود خب کلام الکینز بود :دی خب این دقیقا همون چیزی بود که الکینز انگار میخواست بگه این که چقدر ما در وضعیت بخرانی قرار داریم احتمالا و از گریه کردن یا میترسیم یا فکر میکنیم نوعی ترس و ضعف یا گارد داریم روش و انگار زمان حاضر برعکس اون قرن هجدهم که نا توانی در گریستن عیب برداشت میشده الان گریه کردن اینجوری. انگار همه جوری شدیم واقعا این گاردرو داریم تو مخمون رفته. همین خود من هی میگفتم چرا نازک نارنجی شدم چرا گریه میکنم چرا فکر میکردم مرض جدید گرفتم. یا کلا انگار همش بخوایم جلو احساساتمونو بگیریم حتی تو خنده هم خود من مثلا بخندم شاید حرف بشنوم چرا اینجوری میخندی اصلا کلا تو هر چیزی احساس خجالت بهمون دست بده برای این که احساسی داشتیم حتی شاید دوست داشتن. انگار گناه کرده باشیم انگار ادم کشته باشیم. این نظر منه ها فک‌نکنم در مورد احساسات دیگه چیزی گفته باشه تو این جا الکینز. الان توی ذهنم نیست. فکر میکنم یعنی خودمو میگم انگار دیگه نباید خجالت زده باشم یه چیزایی دست ما نیست واقعا حالا گریه ای که مثلا من وقتی عکسای جاکوملی رو دیدم احیرا یا. خوندن مصاحبه تورج حمیدیان اصلا مخالف و خجالت زده میستم براش. یعنی الان شاید اون موقع متعجب که این چه حالی به من دست داده. فکر میکردم دلایلی دیگه داره شایدم شخصی هم بوده باشه اما خودشم بی تاثیر نبوده. ولی ادم وقتی میخونه درست شاید خندش بگیره با این توصیففاتی که کرده که شاید همین خنده هم از ضعف ما باشه اما میبینه واقعا میلنگه یه جای کار اینقدر اتوماتیک وار اینقدر ماشینی حالا هر اسمی که میگن. الکینز میگه توی قرن بیستم فقط گریه کردن احمقانه و ساده لوحانه برامون مونده. فقط انگار حداقل بیشتر مواقع برای موضوعات غمگین فقط حق داریم گریه کنیم. گریه های از سر شوق شعف شادی شگفت زدگی اصلا انگار معنا نداره در زمان ما. الکینز میگه: « اثر هنری آن گونه که ما سنگ دلانه آن را بر میشمریم، یک شئ نبود بلکه نوعی دوستی جدید نوعی محبت بود. پس از گذشت دو قرن ، این را اکنون میدانیم اما فراموش کرده ایم چگونه دوستی مان با اشیا آغاز کنیم. » الکینز میگه با توجه به نقاشی هایی که مثال زده بود که انگار ما به وجد نمیایم اشک نمیریزیم به خاطر این که در نظرمون منسوخ شده اند بیشتر به خاطر این که ما دیگه باور نداریم ارزش نقاشی ها در قدرت تاثیر گذاری اوناست. البته ایرادیم که میگیره نسبت به نقاشیا اینه که اونا کلا مصنوعی و نمایشی هستن یعنی خیلی انگار اشکارن و الکینز میگه تماشاگرا مخالف اینن که بهشون گفته بشه کی باید احساس کنن. الکینز میگه که سر تا پای مارو خردمندی گرفته اما بخشی از وجودمون خشک شده. و کلا به خودمون اجازه لذت بردن رو میدیم اما از خود بی خود شدگی کاملا ممنوع و ما دیگه نمیتونیم ببینیم انگار که بزرگ شدیمو عصا قورت داده.


میدونم یه خورده شتید مثل قبلیا هماهنگ نباشه. با این که خوابم نمیاد هنوز زیاد اما انگار درست تمرکز ندارم. اها بیا همین الان خمیازه کشیدم :دی. 


کتاب اشک‌ها و تصویرها، جیمز الکینز، حسام الدین رضایی ، نشر حرفه نویسنده