روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1306 : تاریخ نوعی اعتیاد است...

خب یه فصل دیگم تموم شد و من دو دل شدم. البته نه اینکه حرفامو پس بگیرم حزفام همونن. اما فکر میکنم چیزای دیگه هم هست. شاید چیزایی که اضافه باید بشن. احتمالا یک مرز شاید توی یادگیری شاید نوع یادگیری شاید کتابهایی که خونده میشن روشی که اطلاعات رو کسب میکنیم. نمیدونم. دقیقا به این دارم فکر میکنم یه فرقی هست. اما چی و چجوری؟ یهو نمیدونم چی شد یاد یه کتابی افتادم که استادم تو یه نشست گفتش که اصلا کتاب خوبی نیست جمله بندی دقیقشو به خاطر ندارم ولی این که انگار چیزی یاد نمیده فقط باعث میشه ما که حالا شاید اول راهیم انگار یه چی میگن مینبر یا یه روش یادم نیست کسب کنیم و با اون شروع کنیم نقد عکس بعدم اسم خودمونو منتقد میذاریم. انگار اون در واقع انگار باید اخرین مرحله باشه ولی همه اولین مرحله سراغش میرن و علنن انگار بعدش نتونن که کنارش بزارن. شاید چیزی شبیه همین اتفاقی که افتاد یعنی چیزی که تاریخ هنر دان ها به مرور دچارش میشن. نمیدونم ربط داره یا نه اما شاید واقعا این چیزا بی تاثیر نباشه. یعنی لزومن من نتونم بگم که کتاب فرهنگ عکاسان جهان اون کارو با من میکنه و باعث میشه اگه بخونمش مثلا دیگه ممکن به مرور به جاکوملی واکنش احساسی نداشته باشم. شایدم داشته باشه نمیدونم. یعنی به هر حال مثلا کسی مثل استادم اینقدر خونده و خب میدونه. چرا اینجوری نشده؟ شایدم جوری که ما دریافت و مواجه میشیم با اطلاعات مهمن. شایدم همین اسم مورخ هنر بودن کافی تا نتونی اطلاعاتت رو بزاری کنار هنگام دیدن یه اثر نمیدونم.یاد بارت هم افتادم یا سونتاگ اونها چطور به خودشون اعتماد میکردن بارت میگفت : « من یک بدوی‌ام ، یک کودک  یا یک مانیایی؛ من تمام دانش و تمام فرهنگ را کنار میگذارم  و از این که به غیر از چشم خودم ، چیزی را از چشم دیگری به ارث ببرم، امتناع میکنم. » مسلما کسی مثل بارت و کسی که تجربه ی حالا متناسب با کتابش و دیدن عکس مادرش و همه اینا فکر میکنم همچین تجربه ای رو توی عکاسی درک کرده ادمی نبوده که آگاه نباشه میفهمین چی میگم. نمیدونم چجوری بگم اگه مشخص نشده جمله های دیگه ای به ذهنم نمیرسن.البته خود الکینز توی این فصل ششم که عنوانش برج عاج بی اشکی هست میکه قصدم این نیست که که بگم همه اموزش تاریخ سمیِ ولی بعضی وقتا حتی قطرهٔ کوچکی از حقایق تاریخی هم میتونن خطرناک باشن حتی اگه توی اقیانوسی ز اشک حل بشن! و میگه : « تاریخ میتواند نوش دارو، پادزهر یا نوعی داروی دل خوش کننده باشد اما بیشتر اوقات سمی مهلک است. » البته اینم میگه که :« تاریخ در همه موارد کمک میکند از این که چیزی را شخصی احساس کنیم نهراسیم. چیزی که هیچکس دیگر را توان درکش نیست. چنین چیزی عامل اطلی در برخورد بین بیننده و تصویر است.» اولش یه خورده تعجب کردم اینو خوندم ولی یادم افتاد خودشم میگه یعنی همون قسمت نظریه بدگمانی به نظام تعلیم و تربیت احتمالا من همه حرفام برداشتم از متن بوده چیز اضافی نداره. ولی جای دیگه میگه : « همین دانش بود که مرا از ابتدایی ترین واکنش هایم به سوی تاریخ سوق داد. » و این که آخرشو عکس میذارم. چون خیلی طولانی و نوشتن واقعا زمان بر. فقط برای بعدش اینو بگم که من مطمئن نیستم حتما یعنی نمیدونم اما این که حتما اگه بدونی پس اگه نقاشی. و مثل بعد سالها ببینی ممکن تحت تاثیر قرار نگیری نمیدونم چجوری بگم طبق معمول. این که چیزای دیگه ای هم شاید باشه مثلا آموزش همون چیزایی که بالا گفتم به فکرم رسیده.


اینم بگم الان یادم افتاد. اول این که من واقعا فکر میکنم این که آدم به قول بارت بتون به عنوان یه بدوی مواجه بشه و به قول الکینز صاعقه بهش برخورد کنه و این داستانا واقعا ترجیح میدم. یعنی همینجوریم شاید خیلی کم پیش بیاد. دلم نمیخواد خیلی منطقی خیلی رو اصول خیلی عصا قورت داده بدون هیچ حسی باشم ! اینو که فکر میکردم یاد فکر کنم نقد یک بود استادم یه عکس داد از امت گاوین من ندیده بودم درست و اون موقع احتمالا خیلی هنوز زیر خط پرت بودن بودم. خب باید مینوشتم شاید اون عکس رو به معنای واقعی کلمه دیدم چون برای نوشتن و نقد کردن تازه هیچی بلد نبودم یعنی هرچی که سر کلاس بود باید انگار توی برداشت هام ناخودآگاهم بوده باشه چون الگوی مشخصی اونجوری نمیگفتن بهمون بعد اون موقع حس میکردم خیلی چرت نوشتم ولی واقعی ترین چیزایی بود که برداشت کرده بودم و شاید اگه اولین بارم نه یک بار توی کلاس این تمرین رو داشتیم ولی دومین بار بود که انگار ادم باید بنویس و خیلی سخت بود  هنوز اون تجربه توی ذهنم هست اون عکس خیلی شاید نوشته هام توی زهنم نیاشه یا خیلی خیلی ابتدایی بوده اما اون دیدن اون مواجه شدن باهاش توی اون کلاس یادم اومد یه همچین چیزی بود. 


اشک ها و تصویر ها، جیمز الکینز، حسام الدین رضایی، نشر حرفه نویسنده


اشک ها و تصویر ها، جیمز الکینز، حسام الدین رضایی، نشر حرفه نویسنده