روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1305 : گریستن برای برگ های آبی رنگ ( این کتاب فوق العادست....)

وای خدا باور نمیکنین. این فصل این فصل منو نابود کرد. الکینز از تجربه خودش میگه بر میگرده به عقب و دیدن نقاشی خلسه فرانسیس قدیس از جووانی بلینی رو که بارها و بارها میبینتش. از بچگی توی مجموعه فریک که البته میگه این که هیچوقت برداشته نمیشده و همیشه اونجا بوده میتونسته ببینه اصلا چیز خوبی نبوده. میگه : « این از سنگ دلی مجموعه ی فریک است که نقاشی را از آنجا بر نمیدارد تا در سایه ی ناچیز خاطرات بچگی ام محو شود و در میان دیگر چیزها قرار بگیرد که با گذر عمر ، آن‌ها را کنار گذاشته ام. بعد ها شاید بتوانم با خیالم به آنجا بروم. و شگفتی های نابی را که از اولین گردش هایم در خیابان هفتادم شرقی حاصل میشد به یاد آورم. »   جلوتر هم میگه « دوست داشتنی بودن خاطرات، ماحصل نا پایداری آنها است. » میگه در زمانهای قدیم ما نمیتونستیم چیزایی که دوست داریم رو بارها ببینیم رفتن به اونجا مشکل بوده به سادگی الان نبوده ما الان میتونیم خیلی راحت تصاویر رو نگه داریم از اون آثار یا عکس بگیریم دیگه تلاشی نکنیم جزئیات به خاطرمون بمونن. قبلا ممکن بوده نقاشی رو فقط امکان دیدنش یک بار بوده باشه و شخص مجبور بوده با همون یک بار همه چیزو در خاطرش سعی کنه نگه داره. همون تجربه رو. در ادامه الکینز میگه « هر بار که چیزی را به خاطر میاورید ، اندکی تغییر میکند ـ مانند رازی که در گوش ها نجوا میشودو سپس با چرخیدن در اتاق به تدریج تبدیل به صدای نا مفهومی میشود. اگر خلسه‌ی فرانسیس قدیس را دوباره ندیده بودم، احتمالا خاطرات من از آن آهسته و آرام دگرگون میشدند تا با شرایط زندگی من که در حال تغییر است ، متناسب باشند. »  اصلا نمیدونم چه حسی دارم. فقط فقط شاید لازم باشه آدم گاهی ندونه. فقط میدونم دفتر استادو دیگه برا خودم نمینویسم. نه حالا. الان فهمیدم یعنی یادم اوورد که خوبه کم نوشتمش الان. بار اول که نوشتمش هنوز انگار برای استاد بود و برای خودمم اولین بار بود اما حالا دقیقا همین اتفاق میفته اگه ادامه بدم به آنالیز کردن نوشتن. فکر کنم نباید انجامش بدم اصلا دلم نمیخواد یسری چیزارو فراموش کنم و هیچوقت شاید به عکساش نگاه نکنم عکسای دفتر که برای نوشتن از روش گرفته بودم. کتابی که گفتم میخرم رو شاید نخرم در مورد جاکوملی ندونم و نمیدونم فقط اصل دوست ندارم احساسمو از دست بدم.این که تاثیرش از دست بره این که فراموش کنم چه معنایی میدن. اصلا  اممم گاهی نباید خراب کرد. الکینز میگه دیدن یسری چیزا تجربه ی چند بارشون خوب نیست. بررسی کردنشون هیچ سودی نداره  « چرا که خاطرات مانند بلوک های ساختمانی یا کارت های بایگانی نیستندکه بر روی هم انباشته شوند. ممکن است اولین برخورد شگرف جادویی با یک ملاقات بی ملاحظه و سرسری به کلی از یاد برود.» 

 میدونی علاوه بر این ها وقتی میخوندم یاد خودم افتادم یعنی میفهمیدم چی میگه وقتی میگفت : « دانستن تاریخ علایق جوانی مارا کم میکند و اگر تاریخ دانان و معلمان نگران این مسئله نیستند، به این دلیل است که فکر میکنند حقایق تاریخ علایق جوانی مارا اصلاح میکند؛ ولی اصلا این طور نیست. آنچه من از میس و دیگران آموختم  تجربه ی خودم را از من دور کرد و نوع دیگری از فهمیدن را جایگزین آن کرد. نه تنها هرکدام از آموخته هایم، آن دیگری را اصلاح نکرد بلکه آن را خراب کرد.اطلاعات تاریخی، واکنشم به تصویر را کمرنگ و توجه مرا به چیزهای دیگر منحرف کردو سر انجام ، احساسی را که زمانی تجربه کرده بودم را فرو نشاند. تاریخ آن گوونه که ما با خوش باوری تصور میکنیم ، تفکرات ذهنی مرا تصحیح نکرد؛ مرا با علایق خودم بیگانه کرد. »  قبل کلاس استاد با کسایی کلاس داشتم که تاریخ عکاسی هنر معاصر هرچی رو میگفتن بهمون. مثلا استاد حکمی تاریخچه عکاسی رو شاید بهتر از هرکسی میگفت اتفاقا همون شب که از نمایشگاه کتاب اومدم مجبور بودم برای جا دادن کتابام کتابخونه مو جابه جا و تمیز کنم به یسری برگه ها و جزوه های همون کلاس خوردم چیزایی که فقط تاریخ بودن و هیچ احساسی نداشتن خوندن فقط یه خط کافی بود بفهمم بدرد من نمیخورن. یعنی همون روند آموزشی مدرسه کتابی تاریخ همین چیزی که الکینز میگه. این عکس از فلانی اینجوری همین نوشته های خشک. و یه عالمه اسم عکاس که هر دفعه مینوشتن اطلاعات کامل بود هرچند چیزی یادم نیست از مطالب و علاقه ای هم ندارم بخونمشون. اون اسما من همینطوری اون موقع میدیدم برای خودم مثلا اودن رو روش خط کشیده بودم و بعضی عکاسای دیگه ولی به محض این که جاکوملی رو دیده بودم دورش خط کشیده بودم  و انتخابش کرده بودم. تجربه ی خودم هیچوقت راجع به اون حرف نزد منم جز یه بیوگرافی شاید راجع بهش یعنی جز جزیان زندگیش از اون چیز زیادی یادم نمیاد‌‌ و نخونده بودم. ولی بعد از کلاس استاد یعنی انگار کلا این دوتا در مقابل هم قرار میگیره من دیگه بعد از تون اتفاقا شاید بیشتر فهمیده باشم اما اونجوری تاریخی و پاورپویت نبود هیچوقت. استاد بر عکس بقیه این امکان این نمیدونم چیکار کرد ولی این درواقع موضوع رو فراهم کرد که ما بتونیم تجربه های خودمونو داشته باشیم برداشتای خودمونو اون چیزی که روبرو میشیم. استاد برعکس بقیه اینو برای ما نگه داشت یعنی کاری کرد یاد بگیریم اون جادو هرو درک کنیم نمیدونم چجوری بگم فقط توی نثال کاملا در تضاد با کاری که سیستم آموزشی میکنه بود. حالا میفهمم. نباید نوشتن دفترو ادامه بدم یا اوووف خیلی ز این چیزا هست و ما چه وحشتناک خودمونو محروم میکنیم. از احساس کردن دوباره ی تجربیات و خاطراتمون محروم میشیم. شوک نمیشیم. روبرو نمیشیم. الکینز میگه :« درک تاریخی ، احساس را از بین میبرد، جلوی احساسات شدید را میگیرد و درکی آرام را جایگزین آن میکند. به جای تجربیات ـ که قوی تر هستند چرا که به جای تفکر احساس شده اند ـ کلمات را قرار میدهند و حاصل این که آنها را از بین میبرد. »  

زمانی ، آن نقاشی برایم بسیار شخصی بود و معانی بسیاری داشت، حتی اگر نمیتوانستم بگویم که آنها چه بودند. اکنون دقیقا میتوانم بگویم که آنها چه هستند ام. از احساس کردن دوباره ی آنها برای همیشه محرومم.» :((((

الکینز میگه تاریخ حیله گره. زمانی که سعی میکنه تا احساس شمارو نسبت به یه تصویر از بین ببره هیچوقت توقف نمیکنه و میگه هر متنی که راجع به فرانسیس قدیس به مرور خونده باعث شده اون چیزی که احساس کرده بود ازش گرفته بشه و اونی احساس تبدیل بشه به چیزی که میدونست. باعث میشه تمام عشقی که تسبت به یه تصویر داری از دست بدی. در آخر هم نوشته : « دانش تاریخی به بهای بسیار سنگین مرا از چندین توهم خارج کرد. میتوانم در مورد خلسه‌ی فرانسیس قدیس به مدت طولانی سخنرانی کنم اما توانایی این که تحت تاثیر آن قرار بگیرم را از دست داده ام. این جریان حیله گرانه است. بیاد می‌ آورم که زمانی تحت تاثیر قرار گرفته بودم و این خاطره آنقدر برایم روشن است که بتوانم در موردش بنویسم. میتوانم گذشته را ظاهر کنم و به دلمشغولیم با آن تصویر شهادت بدهم. میتوانم به خاطر آورم که چگونه آنجا ایستاده بودم ، مبهوت و ناتوان از حرکت. شاید چشمانم غرق در اشک بودند. من همه چیز را میتوانم بگویم و میتوانم خودم را متقاعد کنم که هیچ چیز را از یاد نبرده ام. اما چنین چیزی آسودگی کاذب یک تاریخدان است. در واقع بخش اعظمی را فراموش کرده ام. » :( حالا میفهمم. 

الکینز از شکسپیر میگه که گفته « تاریخ قالب کمرنگی از افکار است. چادری را روی دنیا میاندازد و پس از مدتی چشمان ما به آن نور کم عادت میکند و فکر میکنیم دنیا با آن چیزی که همیشه به نظر میرسید یکسان است. »

الکینز میگه پشیمانیم بیش از همه برای چیزهایی است که درباره ی خلسه ی فرانسیس قدیس اموختمِ.

چقدر وحشتناک به نظر میرسه. مثلا این که من دیگه حسی به عکسای جاکوملی نداشته باشم یا به حرفای استاد یا به همه کسایی که دوسشون دارم پ تبذیل بشم به یه آدم منطقی. :(((( الکینز میگه احساسات فوق العاده اش اشتیاقش به اون نقاشی از بین رفته. : « کاش میتوانستم زمان. ا به عقب باز گردانم و آن روزهارا دوباره به دست آورم. روز هایی که در مقابل نقاشی می ایستادم و سرخوش از تفکراتی میشدم  که امروز به سختی میتوانم آنهارا توصیف کنم. در حال حاضر دنیا ملال انگیز است و آکنده از کلمات خشک و بی روح. قبل از این، برگ ها جادویی بودند: آنقدر زیبا که بی هیچ تلاشی ، به چشم می آمدند و به طرزی باور نکردمی با آبی یکدست و بی روحی رنگ آمیزی شده بودند. » خدای من من دارم گریه میکنم. 

گفته بودم دو تا عکس پیرینت گرفتم؟ یکیش که جلوم نبود اصلا ندیدمش اون یکم همین الان برگردوندم و میزارم اای همین فصل. مرسی الکینز. من هنوز از دست ندادم ولی نزدیک بود. خدای من خیلی نزدیک بود. 



کتاب اشک ها و تصویر ها ، نوشتهٔ جیمز الکینز، ترجمهٔ حسام الدین رضایی ، نشر حرفه نویسنده.