روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1303 : گریه‌ای که هیچکس را توان درکش نیست...

اشک‌ها و تصویرها، جیمز الکینز، ترجمهٔ حسام الدین رضایی، نشر حرفه نویسنده


+ گریستن اغلب نوعی معماست، پس در واقع این فقط گریه کردنی خشک و خالی نیست. 

+ اشک های او مانند موجی سرازیر شدند از درون افکارش گذشتند و سپس بدون هیچ تغییری (نه غمگین تر و نه داناتر ) اورا رها کردند. 


+ احساسات قوی قدرت فکر کردن را از آدم میگیرند. 


+ گریستن آنقدر عادی است که میتواند هیچ معنایی نداشته باشد و یا در مورد هرچیزی باشد. 


+ اشک مانند لبخند است. و میتواند واقعی یا غیر واقعی باشد اما از لبخند بدتر است. ممکن است حامل هیچ معنایی نباشد. 

+ اشک ها باعث میشوند  ما شاهد غیر قابل اعتمادی برای خود باشیم.


+ اشک بهترین گواه قابل رؤیت است که نشان میدهد فردی عمیقا تحت تاثیر قرار گرفته. 


+ میخواهم بدانم چه اتفاقی می افتد وقتی یک نقاشی، معنایی فراتر از اطلاعاتِ خشک روی برچسب موزه ها، نماد های عقلانی و داستان های کتاب تاریخِ هنر پیدا میکند. زمانی که نقاشی دیگر بازی و سرگرمی نیست و مهم نیست چه کسی بیشتر درباره ی فلان نقاش میداند، آن وقت است که میتواند همان هنری باشد که شایسته ی قدر و ارزش بالایی است که ما به او می دهیم. من از چنین احتمالِ وقوعِ چنین چیزی به وجد می آیم و شیفته ی آن نیروی غیر طبیعی ام که چنین تجربه هایی را از کتاب های مدرسه و سفر هایمان دور کرده است. 


+ وقتی اشک نباشد راهی برای سنجشِ عمقِ احساساتِ یک فرد وجود ندارد. 


+ مطمئنن اشک ها به بخش مبهم افکار و احساسات تعلق دارند که ما به سختی آنها را میشناسیم. آنها با افسردگی ، بی کلامی ، نارضایتی، بیماری های پنهان و غرایز خارج از کنترل خویشاوند هستند اما کاری را انجام میدهند که آنها را برای همیشه از بخش مبهمِ زندگیِ درونی ما جدا میکند. آنها از چشمهایمان تراوش میکنند و بر گونه هایمان جاری میشوند. بی شک ، آنها نمایانگر این هستند که چیزی اتاق افتاده است. آنها گواه و شاهدند. 


+‌  دوست دارم اشک هارا همچون مسافرانی تصور کنم که از کشوری دور آمده اند تا مارا ببینند. از زمان هرودُت، مسافران چیز های غیر باوری در مورد مکان هایی که از آنها دیدن کرده، گفته اند. حتا غیر قابل اعتماد ترین مسافر نیز ـ یعنی کسی که به زبان ما صحبت نمیکند و به نظر میرسد که برای این که تاثیر بیشتری ایجاد کند، هرچیزی را بزرگ جلوه میدهد ـ یک ویژگی تردید ناپذیر دارد که باعث جذابیت او میشود: «او از مکانی دور به نزد ما آمده است. تنها به همین دلیل، اشک ها معیاری غیر قابل اعتماد اما حیاتی هستند. 




خب یه خورده از دیشب که حالم بد شد کند پیش رفتم اما اصلا قصد ندارم بر خلاف دو هفته ی پیش که خوب کار کردم هفته سوم اردیبهشت ماهمو کم کار باشم در نتیجه تلاشمو کردم تمرکز کنم و کارمو انجام بدم. خوندن چیزی که درگیرشی انگار به هر حال جذاب. وااای چه بارونی چه بوی خاکی میاد. اومدم برم دم پنجره رو به کوچه مامان وایساده بود میخواستم ببینم انگار بعد مدتها حس کردم دلم برای سبز بودن درختا تنگِ که البته مامان به بهترین نحو ممکن گند زد تو حالم هی گفت چادر بپوش خودتو بپوشون انگار من لباسم باز باشه :/ من فقط یه لحظه میخواستم ببینم. همینجوری ناخودآگاه گفتم من اعتقاد ندارم بیخیال زد تو سرم گفت خاک بر سرت :/ هیچی دیگه منم گفتم چرا اینجوری میکنی اومدم تو اتاق قصدم ندارم باهاش حرف بزنم اما اینجا اتاقم با این که فقط نمای آسمونه زیادم بد نیست صداش میاد با بادو بوی خاک. خوبه من اینجارو دوست دارم کنج دنج. حداقل فکر میکنم یه جارو برای خودم دارم. نمیدونم اشتباه کردم یا نه اما مها میگفت نباید میگفتی همیش همینه خودشم اعتقاد نداره این همون مثالی که قبلا گفته بودن این که من وسطم همین که من جلو اونا در میام این میره طرف اونا رو بروی من و برعکس. همین که رو برو مها وایسم اونا پشت مها در میان منم این وسط اه بیخیال نمیخوام و نباید درگیر این چیزا بشم. این فکرا تمرکزمو میگیره ضعیفم میکنه. باید تلاش کنم تلاشمو کنمو وقت هدر ندم. نباید جا بزنم باید کار خودمو کنم. میدونم جهانی هست. ولی خب. میدونم حواسم پرت میشه ولی باید برگردم هی. سخت خیلی ولی خب. اردیبهشت تا اینجاش رضایت بهثخش بود. من فقط با کارمردن رو خودم میتونم اوضاعو بهتر کنم. باید این میله هارو کند. نباید تو باتلاق گیر کرد. 

البته الان مامان انگار پشیمون باشه شاید واکنش نا خوداگاهش بوده. شاید باید پاک کنم. چون انگار نه انگار. مثل همیشه. 
عکس اتاقمو! فکر کنین بیست سال دیگه یه عالمه عکس اتاق جمع بشه هی دوره های مختلف کنج نشینی :دی.البته این که خوب نیست فقط یه لحظه دلم خواست عکس بگیرم و انجامش دادم چون در حد انفجار بودم. میبیننین همه چی عوض شده. از پارسال تا حالا انگار به جای یک سال عمری گذشته. سیک سال زمان کمی نیست نباید دست کمش گرفته. حتی دو هفته هم کم نیست وقتی فهمیدم که دیدم چیکار کردم تو این دو هفته چقدر خوندم. آدم هی ممکن خودشو گم کنه. محیطشو گم کنه ولی باید تلاش کنه برگرده بهش از دستش نده درست سخت لولی میشه. بعضی وقتا باید خودتو فقط غرق کنی تو کتاب وقت هدر ندی حدی برای فکر کردن به حاشیه هام زمان بزاری. 

سه ساعت بعد :دی
یاد اتاق روشن میفتم. وقتی حرف میزنه هرچند اصلا ربطی نداره یعنی نشون دادن ااااه شاید باید برم عکاسی اره شاید الان به ذهنم رسید. بیخیال
نه نه  عکاسی نه اگه همونجور که کافکا میگفت ما از چیزه عکاسی‌میکنیم که که فراموش کنیم البته در مورد نوشته میگفت نه پس نباید هیچوقت انجام بشه.