روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1290 : میخواهم هنری زنده بنیاد کنم، میخواهم انسان باشم.

تصویر مردم ــ گوستاو کوربه و انقلاب ۱۸۴۸ــ ، نوشتهٔ تی.جی.کلارک، ترجمهٔ علی معصومی،

نشر حرفه نویسنده


چقدر از شان فلوری بدم اومد...و البته از دومای پسر.:/  تهی بودن نامه های شان فلوری از شرف. 

+ سادگی ، حوهر وجود آدمی است، تنها باید بیاموزیم که آن را جدی بگیریم. آنقدر جدی بگیریم که بتونامیم هدف آن را درک کنیم و بفهمیم نقاب خندان و زندگی وحش برای کوربه چه مزایایی در بر داشت.


+ تمام شواهدی که دال بر سادگی کوربه است نشان میدهد که این سادگی برای او سر چشمه ی پیچیدگی است نه ساده لوحی. 


خب نمیدونم چی بگم فصل دوم تموم شد و من حیرت زده. دلم براش سوخت. از یه جهاتی درکش کردم این منو ترسوند . ادم نمیدونه چی بگه.احساس میکنم با تمام اینها دوسش دارم یعنی از یه جهاتایی نمیدونم باید تغییر میکرده یا نه شاید باید همونجوری میموند. از یه طرفم گفتم دمش گرم یعنی چی بیچاره رو هی میزدن تو سرش خوبه از پس خودش بر اومد.اما چرا بعدش عوض شد یعنی اونجور که نوشته بود فکر کنم فصل قبل از ۱۸۵۵ رو به افول میره. چرا به قول کلارک اون توده شایدم هاله رو از دست میده :(((( اصلا دلم نمیخواد از یسری جهاتت جاش باشم باید سختی کشیده باشه بین یه مشت افااده ای :/ :دی. حالا نه اونجوری خودشم لابد مقصر بوده یه جاهایی. اما درست چیه؟ البته که کلارک میگه بد نبود براش فکر کنم فقط باید ادامه ی کتابو بخونم. نکنه این کتاب اینه که انگار نه انگار ااریخ هنره مثل رمان میمونه فکر نمیکردم اینجوری باشه جوری توش غرق شدم که قابل گفتن نیست. 


اغا من از همین الان تصمیم گرفتم هیچی نشم فقط یه عکاس آماتور باشم. و بفهممو یاد بگیرم. 

جزم گرایی تئوریک اسمشم ترسناک میاد. والا ادم نمیدونه چه چیزا که واقعی نیست :( زندگی ترسناک. خیلی ترسناک. 


کوربه سال ۱۸۵۴ میگه : نفرتی که از مردم و جامعه دارم و تا زنده ام با من است، مرا ضمانت میکند. 

چرا؟ یعنی نه که چرا متنفر چرا ضمانتش میکنه؟ منم آدمارو دوست ندارم راستش اما ترجیه میدم حتی فکرشون وبالم نباشه منظورم نفرت ازشون شاید کم باشن گزیده باشن. چی باعث شده متنفر باشه. 

چقدر راجع بهش سنگ دل حرف زدن شاید واقعا اون ادم مشکل داشتن. نه که این مشکل نداشته ها وی به هر حالا هر عملی عکس العملی داره نداره. نمیدونم دارم چرت میگم :/