روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1288 : نواحی مرزی و غم انگیز رابرت ادمز

رابرت ادمز در زمرهٔ عکاسانی است که در مواجهه با دنیای واقعی، عکاسی را معنا میکنند. چنین کسانی بسیار هوشمند و یگانه‌اند و خلاف جریان میروند؛ و به جای آن که به واسطهٔ تصویر (=زیبایی) با دنیا درگیر شوند، با کنش و معنای عکاسی، با هستی رویارو میشوند. از این رو ، آنها از دنیای تصاویر (عینی و ذهنی) و در نتیجه نارسیسیسمِ تصویری و روانی فاصله میگیرند. ادمز و عکسهای او با چنین ویژگی هایی، کاملا «آماتور» به شکار می‌آیند نه به خاطر کمبود مهارت یا ذوق ورزی شان ، بلکه به خاطر اصرارشان بر دوری گزیدن از «امر حرفه‌ای». 

 ادمز میخواهد عکسهایش کار بکنند که تصاویر دیگر به ندرت ملزم به انجامش هستند: یعنی فراخوانی و هستی بخشیدن به نوعی از آگاهی که همانقدر که اخلاقی است، دیداری و بصری نیز هست.


گاهی فکر میکنم قبل از این آدما چه زندگی پوچی داشتم  احتمالا چیزی شبیه اون دوتا ولگردای در انتظار گودو.

 توی مقاله نوشته که ادمز توی یسری از تصاویرش خویشاوند واکر اونز هست.  

میدونم ربطی نداره اما این روزا به شدت دلتنگ جاکوملی هم هستم. جاش خیلی خالی اینقدر که با فکر کردن بهش اشک تو چشم جمع میشه  نمیدونم مرض جدید گرفتم؟ به هر حال‌ حتی اگه حساس هم شده باشم یا یجوری به هوای فکر نکردن به چیزای دیگه این اتفاق افتاده باشه با چیزای الکی بروز پیدا نمیکنه.من زندگی این روزامو‌ این ادم امروزمو با تمام نقصایی که میدونم دارم دوست دارم. خیلی دیگه مهم نیست که شاید آدما خیلیاشون از من خوششون نمیاد یا درکم نمیکنن میدونم دارم سعی میکنم ادم بهتری بشم شاید خیلی چیزا دست من نیست و نمیتونم عوضشون کنم اما میدونم که تلاشمو میکنم. سعی میکنم رو خودم کار کنم.


مقاله ی نیکسون رو نخوندم. احتمالا نخونم. باقی شبو عکسای جاکوملی رو ببینم. 

دلم میخواد اون فیلم که اسمشو یادم نیست که تورج حمیدیان گفت وقتی عکسای جاکوملی رو دیده چند سا بعد از اهان فیلم رفیقه ها بوده به واسطه اون با این تصاویر اشنا بوده. فعلا که هیچی.


اسم این مقاله نواحی مرزی وغم انگیز رابرت ادمز ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ، مجله حرفه همرمن حرفه عکاس ۱۵


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز