روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1286 : اتمام کتاب در انتظار گودوو


درانتظارگودو، ساموئل بکت، علی‌اکبر علیزاد، نشر بیدگل

 

+ ولادیمیر: زمان متوقف شده. 

پوتزو: [ساعتش را به گوش میچسباند.] باور نکن آقا، باور نکن. [ساعت را در جیب میگذارد.] هرچی رو که دوست دارید باور کنید، اما این رو نه.


+ ولادیمیر : اونها چی میگند؟

استراگون : در مورد زندگیشون حرف میزنند. 

ولادیمیر : این که زندگی‌ کردند بس نیست واسشون؟

استراگون : باید در موردش حرف بزنند. 

ولادیمیر : این که مردند بس نیست واسشون؟ 

استراگون : کافی نیست. 

....

 ولادیمیر : وحشتناکه. 

استراگون : یه چیزی بخون. 

ولادیمیر : نه نه! [فکر میکند] شاید بتونیم از اول شروع کنیم. 

استراگون : باید آسون باشه. 

ولادیمیر : همیشه اولشه که سخته. 

استراگون میتونی از هر چیزی شروع کنی. 

ولادیمیر : آره ولی تو باید تصمیم بگیری. 


+ همیشه هم یه چیزی پیدا میکنیم که باعث میشه احساس کنیم وجود داریم. 


+ ساعت دیر میگذره، و مجبورمون میکنخ با اتفاقاتی که، چطور بگم، که د نگاه اول ممکنه منطقی به نظر برسند، تلفش کنیم، تا وقتی که به عادت تبدیل بشند. 


+ یه روز عالی بیدار شدم و دیدم مثل سرنوشت کورم. 


+ ما به اندازهٔ کافی وقت داریم که پیر بشیم. هوا پر از ناله های ماست. ولی عادت بی حس کنندهٔ بزرگه.



خب حقیقت اینه که یه دور نوشتم به لطف نتم پرید. و خیلی ستم که دوباره بگم. یعنی درستم به خاطرم نی چی گفتم :/
ام فکر میکنم در انتظار گودو شاید برای من بهترین نمایشنامه ای بوده باشه که بخوام باهاش شروع کنم و بخونم و یجورایی اولین خوانش نمایش نامه ام باشه. به خاطر همین خیلی خیلی کنجکاویم برانگیخته شده که دلم بخواد بیشتر بدونم بیشتر بخونم کلا راجع به تئاتر و نمایش البته نه به عنوان کسی که علاقه داشته باشه وارد این حیطه بشه.بلکه کسی به عنوان تماشاگر یا خواننده. به نظرم خیلی دنیای جذابی میاد. نه فقط جذاب من دوست درم بفهمم انگار کمکم میکنه. این نویسنده ها. بگذریم. شاید نوشته های سونتاگ و کلا اون هم بی تاثیر نبوده باشن روی طرز فکرم ام میگم به شدت احساس میکنم دوست دارم. 
اصلا شبیه نوشته ی قبلیم نشد. مشکل اینه میدونم اون نیست ولی نمیدونم چی نوشته بودم :/

این عکس ساموئل بکت رو ریچارد اودن گرفته. راستش من خودم خیلی دوسش ندارم و هیچوقت نفهمیده بودم چرا میگن عکاس مهمی هست. تا فک کنم توی اتاق روشن بارت خوندم که نوشته بود که عکاسیش از مشاهیر زمان خودش موفق بوده یه همچین چیزایی. منم کنجکاو شدم و وقتی به این برخوردم گفتم بزارمش. امیدورم اشتباه نکردم. میدونم مهم بوده ولی خب هنوز نمیدونم یعنی خیلی راجع بهش کنجکاوی نکردم. یعنی یادم نمیاد فقط درمورد عکساییش که از کاگرای معدن گرفته میدونم یا از این چیزا که اصلا اصل با توجه به حرفای استادم مورد قبولم نیود اما این عکسا از این افراد فکر میکنم ام کارای خیلی خوبش باشن. 


ساموئل بکت ، ریچارد اودن