روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1285 : در مورد نمایشنامه در انتظار گودو ( ویرایش شد)

خب من نمایشنامهٔ در انتظار گودو( نوشتهٔ ساموئل بکت ، ترجمهٔ علی اکبر علیزاد ، نشر بیدگل ) رو خوندم. خیلی خفن بود خیلی اصلا یه چیزی بود که نگم براتونن. من هنوز مقاله انتهاشو نخوندم اینقدر به وجد اومدم که ترسیدم یادم بره چی میخواستم بگم. 


خب باید بگم اینقدر چیزای مختلفی لحظه به لحظه تجربه کردم مثل پیش رفتن یه روند بود انگار من فکرم به مرور پله پله  گسترده تر شد و فکرا البته در آخر انگار یه جا به هم میرسن. 

وقتی میخوندم با این فکر شروع شد که زمان از دست میره. گذشته. چیزی اگه فراموشش کنی انگار دچار تکرار میشی فقط درجا میزنی. و بعد فکر میکنی دیره. باید قبلا فکر میکردی اینم اشتباست البته نتیجه گیزی منه. این که دوباره به خاطر عادت تکرار میکنی. پس کسایی که گذشته رو تکرار میکنن محکومن توی لجنزار میمونن. پس گذشته و رنج هایی که میکشیم انگار مارو از موجودیتمون آگاه میکنه همین پاراگراف اسکار وایلد :

رنج که شاید برایت غریب باشد وسیله ی اثبات وجود ماست ،چرا که (به راستی) تنها طریقی است که به واسطه ی آن از موجودیت خود ،آگاه میشویم و یاد اوری رنجهای گذشته به عنوان گواه و مدرک اِستِمرارِ وجودیِ مان ضروری است.میان من و شادمانی  ،در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می اندازد (از اعماق)

جدا از این که انتظار کشیدن. هیچ کار نکنی تا کسی بیاد کاری کنه. منتظر بمونی تا کسی بیاد تو رو نجات بده از این وضعیت. گاهی مقفهمی گیر کردی و باز منتظر میمونی سالها میگذره هرکاریم کنی برای وقت گذروندن باشه تا اون بیاد. یه جا میمونی همیشه. جلو نمیری پشت سر نمیزاری. منتظر میمونی. در این حالت نمیتونی زندگی کنی نباید بخندی انگار باید اطاعت کنی. از اون چهار تا انجیل نویس فقط یکی از دزدی حرف میزنه که نجات پیدا کرد. ناجی وجود نداره. کسی نجات داده نمیشه فقط خود آدم که میتونه کاری کنه. در اخر همه میمیرن. مهم انگار زندگی کردن. 

بیخیال خیلی مشخص نیست چی نوشتم یعنی شاید. باید بخونین تا بفهمین چی میگم. من خودم درگیرم. با نوشتنم دارم به نتیجه میرسم. به نظر بکت اومده دنیارو متصور شده مثل یه صحنه نمایش. و خدا و آدمها. آدمهایی که منتظرن اتفاق ی رخ بده خدا بیاد و نجاتشون بده خدا دنبال خودش میکشونه انگار یعنی هیچوقت نمیاد تو خماری میزاره ادمارو پوتزو همون خداست نه به اسم گودو ام فکر کردم یه لحظه همون انگار دنبال سرگرمی باشه. انگار خدا نمیخواد آدمها فکر کنن. از اونها میخواد مطابق دستورشون پیش برن. ادما میترسن ا. رها شدن هر کاری که باشه میکنن. زمان هیچوقت متوقف نمیشه. ادما غرق میشن نمیفهمن انگار نیستن درک نمیکنن گاهی بهوش میان فکر میکنن میبینن گذشته نمیشه کاری کرد دوباره انگار چشاشون بسته بشه تو یه خلسه فرو برن و دوباره دوباره. ولادیمیر اما فکر میکرد اما خلاص نمیشد. خلاص نمیکرد خودشو از این مناسبات. لاکی نهایت انگار یه انسان در بند یه انسان مطیع اون چیزایی که دستش و رها نمیکنه اون باراهمه عادت هاش انگار چیزایی که گرفتارش کردن تا فکر نکنه کلا چیزی شبی مغز ذهن نمیدونم اگه رو سرش نباشه فکر نمیکنه باید حتما رو سرش باشه تا فکر کنه. ادما خودشونو میفروشن حاضرن به خاطر رسیدن به یه چیز ساده کوچیک به بهای کم خودشونو هدر بدن. به بند بدن. اون ساکها اون چیزایی که دست لاکی که نمیذارتشون زمین اینم میتونه باش یجورایی انجام دادن اعمال مذهبی که انجام میدن. پوتزو که انگار خداست شایدم نماینده نمیدونم من یاد ناجی که یه عده از ما انسانها منتظریم بیادم افتادم کسی که همه چیزو درست میکنه جهان امنیت میندازه صلح هرچی. مردم دل خودشونو خوش میکنن و منتظر میمونن تا بمیرن. 


در انتظار گودو ، ساموئل بکت، علی اکبر علیزاد ، نشر بیدگل


در انتظار گودو ، ساموئل بکت، علی اکبر علیزاد ، نشر بیدگل


البته بکت نمیگه که اینجوریِ این چیزایی که من فکر میکنم. اون پسریم که میاد بگه گودو فردا میاد یه نمایندست. از ترسش گرفتار شده اما باهاش کاری نداره. نمیزنتش  به خاطر ترس و فکر‌نکردنو مطیع بودن گرفتاره. 

ولادیمیر و استراگون مدام میخوان برن اما حرکتی نمیکنن. انتظا میکشن. هیچ کاری نکنن تا کسی بیاد تا کسی کاری کنه. تا خدا کاری نه در نهایت. از قیدشو زدن میترسند چون از مجازات شدن میترسن. البته شاید یه جاهاییم معنی خدا رو نده پوتزو و حرفاش. 

ولی خیلی خفن بود. خفن به این معنی که خیلی چیزا فهمیدم. یاد گرفتم. مقاله رو که بخونم قسمت هایی از کتابو میذارم.


همین الان بعد از خوندن مقاله و حرفهای انتهای کتاب که مترجم اقای علیزاد نوشتن متوجه شدم این اشتباست که یعنی این برداشت قطعی نیست که ادم بگه منظور بکت خدا بوده یا از این حرفها. یعنی جای بحث داره. احتمالا ادمهای دیگه خیلی مطالب باید راجع بهش نوشته باشن.  یادم یه جا سونتاگ میگفت نمایشنامه نویسای معاصر دنبال این بودن که به جایی فرای مرزهای روانشناسی برن و ازش عبور کنن. به هر حال الان که دارم فکر میکنم نوشتن این حرفها درست نبود هرچند که خب من از اولم گفتم که فقط فکرامن ولی نمیشه ادم زیاد نخونده باشه و حرف بزنه که. فکر میکنم باید علیه تفسیر رو در آینده حتما باز بخونم اما وقتی که اطلاعتم بالاتر رفته باشه یسری کتابارو خونده باشم ییسزی فیلمها رو دیده باشم تا بتونم درک کنمو اینجوری فراموشی نگیرم. 
این مقاله رو باید بعدن باز بخونم.