روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1275 : بعد از ما غربال به دستی می‌آید


همیشه کسانی هستند که خود خواسته ، بدور از جنجال ، علقه و دلمشغولی خود را به سرنوشت شان بدل میکنند. 

تورج حمیدیان ، عکاسی است با عطش سیری ناپذیر برای دیدن عکس و پیگیری داستان هنر. یک ذوق ورز به معنای دقیق کلمه. حافظهٔ او ، همچون کتیبه ای است مرموز از نوشته ها و تصاویر دوران زندگی خود و تاریخ پیوند آنها؛ با جزئیات و تحلیلی دقیق... و خودش ترکیب دقیقی از آرامش ، ذوق زدگی، حوصله، دلباختگی ، سکون ، شور ، تشخص ، کودکی ، حرمت ... و سلامت.



باورتون میشه دلم میخواد گریه کنم. خدای من چقدر این مصاحبه مجله حرفه هنرمند با تورج حمیدیان خوب بود. چقدر خود این آدم خوب بود. یه آدم خفن دوست داشتنی دیگه رو شناختم عاشقش شدم. حالا هی هر روز میام مینویسم چقدر خوب بود خوب بود تقصیر من نیست. شایدم باشه که اینقدر دیر فهمیدمو دارم میشناسمو فقط میرم دنبال اسمایی که معرفی شده یا دیدم یعنی خب به واسطه استاد. چقدر ازش یاد گرفتم البته قطعا به خاطر سوالاتی که آقای توکلی با آقای آذرنگ هم کردن بود. خیلی دلم میخواد راجع بهش حرف بزنم. حیف که فوت شدن. :(((( واقعا باورم نمیشه که اینقدر متاثر شدم با خوندن چند صفحه ز حرفها دیدن چند تا عکسهاش اینقدر احساس میکنم این آدمو دوست دارم. اینقدر که نمیدونم باید چه واژه ای به کار ببرم. توی گوگل سرچ کردم عکسی نببود ازشون یعنی از کارها. حتما کتاب عکسی باید داشته باشن. دلم میخواد بخرم و داشته باشم و بیشتر ببینم. به هر حال من چند تاز عکساشونو چون پی دی اف مقاله رو دارم به رسم یادبود میذارم. باید حتم کتاب فرهنگ عکاسان جهانو بخرم هرچند یه خورده گرون به نظر میاد اما فکر کنم ارزششو داره. راستش صادقانه بخوام بگم بیشتر برای خوندن قسمتی‌که راجع به ماریو جاکوملی نوشته کنجکاوم یعنی نخوندم جز نوشته کتاب نگاهی به عکسهای سارکوفسکی ازش چیزی که احساس کنم اونجوری که باید هست. حقیقت این که اسمشم توی مقاله بود ام انگار شاید یه دلیلمم همین باشه اصلا همه چی دست به دست هم داد من که نمیدونستم هیچی جاکوملیو دیدم بعد الان انگار همه چی مثل یه رشته به هم وصل باشه.


آغا چرا این آدما اینقدر کمن. ادم دلش میخواد فقط بشین پای حرفاشون. استادمم همینجوری بود اما دیگه نمیشه نشست پای حرفاشو گوش کرد. کاش آدمای اینجوری بیشتر بودن. چجوری میشه این آدمارو ندید. این ادم به معنای واقعی با توجه به حرف رولان بارت یه عکاس آماتور به نظر میاد. از این که یه همچین آدمی داشتیم خوشحالم این که ازش خوندم اصلا معلوم بود این همه دانش. لینکشو پیدا کردم برای خریدش باید اینجا برید.

و از ایونجایی که خیلی کنجکاو بودم برای دیدن عکساش و کلا بیشتر دونستن در موردش به این هم بر خوردم. اینجا. سایت آقای توکلی هست که اتفاقی برخورد کردم خود سایت که خوب برام باز نشد اما این اومد. مقدمه اشو خوندم. :( خب عزاداری بعد چند سال احتمال مسخره به نظر بیاد. اما واقعا احساس ناراحتی میکنم. خب من الان شناختم.  ولی خب در ادامه عکساشو دیدم. االان فهمیدم فکر کنم کتاب عکسی هم ندارن :( ام نمیدونم انگار هنوز.

حب این چند تا عکسش دلم میخواست همشو بزارم ولی نمیشه.  این روزا احساس میکنم اینقدر که انگار آدمایی که نیستن از نظر فیزیکی توی زندگیمن، حضور دارن  نفس میکشن. آدمایی که نزدیکن حضور ندارن  یعنی اینا به اونا غالبن. من با این آدما کلا استادم جاکوملی سونتاگ بارت کافکا بنیامین داستایفسکی هدایت وایت سارکوفسکی و غیره که زیادن انگار مغزم پر از ایناست که شاید کمم نباشن اما تنهایی من با حضور این آدما کتابها نوشته ها حرف ها پر شده. من این بودنشونو دوست دارم. بقیه فکر میکنن زیادی تنهام اما اینجوری نیست. حداقل در نظر خودم. من درگیر میشم میخونم یاد میگیرم. باید تجربه کرد این دنیارو.تورج حمیدیان منو یساد جاکوملی میندازه! یادت همیشه زنده باشه.حیف که من کلا دیر اومدم به این عرصه به این زندگی :(

تورج حمیدیان


تورج حمیدیان


تورج حمیدیان


تورج حمیدیان