روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1274 : چرت نویس

راستش قضیه از این قراره. هیچ اتفاق خارق العاده ای قرار نیست بیفته جز همین شاید اتفاقات پیش و پا افتاده که خیلی از ما به راحتی ازشون عبور میکنی به بهونه پیدا کردن خوشیای بزرگ. و فقط منتظریم. فارق ز این که رویاهای ما شاید ساده اتفاق نیفتن. شاید با تلاش ما ولی بعد ز ما انفاق بیفتن. ما همیشه آدمای بزرگو میبینیمو میگیم خوشبحالش این ادم شده این ادم هست چی بوده چه خفن. م. همیشه بیرون گود وایمیستیم و حسرت فوق العاده بودنشونو میخوریم غافل از این که طرف پدرش درومده. نه که بدبخت باشه ولی زندگی‌ حتی برا کسایی که پشت گوش میندازنشم خیلی راحت نیست. همه مون میمیریم اما بعضیا مرگو زندگی میکنن و دنبال هیچی نیستن و به سازش میرقصن برای این که راحت بشه همه چیز. ام بعضیام به ساز زندگی نمیرقصن که فقط بگذرونن حتی اگه زندگی به سازشون نرقص میجنگن میجنگن ولی بعش شاید بعد از مرگشون پیروزی شون با زنده موندنشون باشه. شاید پیروزی همین باشه. تو بیچارگی بکشی عذاب بکشی ولی بتونی کاری کرده باشی حتی کوچیک حتی کوچیک. من این زندگیرو انتخاب کردم. دیگه منتظر اتفاقات خوب فوق العاده نیستم. شاید گاهی مقداری فراموشی دلمو خوش کنه حتی اگه بعدش به خاطر بیارم خیلی چیزارو. شاید یه هوای ابری شاید درست کردن یه املت ساده قرق شدن توی عکاسی دیدن عکسای مختلف خریدن یه کتاب و خوندنشون دلمو خوش کنه مهم نیست بقیه چیزا. وقتی بار اول اتفاقی میفته و ادم میبینه از پسش برومده و زنده مونده دیگه میفهمه مردن به این سادگیا نیست باید بتون خودشو جمع کنه و دوباره بلند شه و حتی منتظر اتفاقات بد باشه بدون هیچ نگرانی ترسی هرچند که همیشه هست وای انگار نهایتش مردن و مردن سخت تر از همه اینا نیست. 


شایدم هرچی کفتم چرت. چرت به معنای واقعی اما فه قول کافکا باید نوشت تا فراموش کرد یادم نی جملشو دقیق کتابم دادم فاطمه اینقدر که تعریف کردما بهش دیروز گرفت. الانم دارم مقاله ی آنچه تنها یک مرتبه رخ داده نوشته‌ی مارجوری پرلوف ترجمه‌ی فرشید آذرنگ. که همین در ارتباط با اتاق روشن هست حرفه عکاس سه که میشه از سایت حرفه هنرمند تهیه اش کرد. 

دیروزو از دست دادم یعنی ظهر به بعدو امروزو باید خودمو غرق کنم. و اینقدر به چرت  نوشتا فکر نکنم. 


خودم فکر میکنم چرت نویسام از واقعی ترین چیزایی که نوشتم. حتی اگه مزخرف باشن.


+ بعد نوشت: نمیدونم چرا تا از یه چیژی حرف میزنم بعد با همون شباهت باهاش روبرو میشم  همیشه میگم اتفاقی ولی این اتفاقیا خیلی برام میفته.

راوی بارت همچون پروست از سرخوردگی های پیاپی زندگی آموخته است که انتظار هیچ چیزی را نکشد. این روحیه،پاییزی و ماتم زده است و این تصویر مادر از دست رفته ر نمیتوان بازیافت. 

بولتانسکی رو اصلا درک نمیکنم. مقاله تموم شد. پیامشم فکر میکنم گرفتم ولی خیلی به نظرم راهگشا نبود یعنی فقط انگار بفهمم همچین چیزی هست. شایدم من نفهمیدم.