روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1271 : مقاله بازخوانی اتاق روشن

خب مقاله‌ی بازخوانی اتاق روشن نوشتهٔ ویکتور برگین که در انتهای کتاب اتاق روشن آورده شده و البته مقاله تنهاشم هست که چاپ شده باشه حرفه عکاس شمارهٔ ۳ فکر کنم. حالا خوندمش این که چی بود فکر کنم باید ببینم چقدر جا میفته یعنی به طور کلی فهمیدمش کامل مثل دیشب نبود که از خستگی قدرت درکمو انگار از دست داده باشم. راستش فکر کنم مقالهٔ مرگ موئلف، از اثر تا متن رو هم باید بخونمشون دوباره. یعنی احساس میکنم لازم باید باشه. اما جیزی که الان رو مخم هست و ولم نمیکنه و مشکل اینه که دقیق به خاطرش نمیارم. یه جا برگین در مورد کاری که بارت کرده در ظاهر شاید من بخونم اوناهاش اونجاست ببینش! اما در واقعا با توجه به حرفای قبلش و از زبان کودک اینجوری خوانده نمیشه یعنی شاید معنیش این باشه نمیدونم چجوری توضیحش بدم اما همچین چیزیو من جایی شنیدم. فقط یادم نمیاد احساس میکنم واقعا لازمه بدونم اون چی بود انگار یه چیزی بیشتر از این حرف برگین بوده باشه که کمکم کنه. یه همچین چیزی که بچه تا زمانی که به زبان نیومده درکی از خودش نداره یعنی دوگانه نیست یه چیزایی همین الان دتره یادم میاد ولی نمیدونم. دلم میخواد گریه کنم. میدونم چی ها ولی نه میتونم بگمش نه کامل.  دلم میخواد کلمو بکوبم به دیوار برای این حافظه ی لعنتی. انگار بچه تا قبل از حرف زدنش یکه باشه من و خود نداشته باشه. نمیدونم شایدم چرت میگم.  فقط کاش یادم بیاد. همین این قسمت رو توی متن بارت متوجهش نشده بودم که منظورش این بوده همون طور که خود مترجمم گفت خیلی راهگشا بود. احتمالا دوباره میخونمش. یعنی تا شب. 



میدونم به بدترین نحو ممکن این پست رو نوشتم اینقدر که درگیر اون چیزی که یادم نیست هستم