روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

127 : خود درگیری

مخاطب این متن خودمم اگه طولانیه اذیت میشین نخونین.شایدم اصلا چیز زیادی نفهمین صرفا تمام چیزایی بود که تو ذهنم جولون میداد.



اگه مثل اون دفعه شکست بخوره چی؟ هان؟ لعنت به من چیکار کنم.اگه باز کسی نفهمه ؟ اگه نتونم توضیح بدم جوری که وارد جزئیات نشم؟بهتر نیست شخصی نباشه؟ چجوری بهم ربطشون بدم ؟ یعنی بهش رسیدم این که چجوری کنار هم قرار بدم اما همه چی به من بر میگرده. میترسم مسخره باشه میترسم.اما نه مهم نی مگه استاد نگفت باید خودت راهشو پیدا کنی دارم تلاشمو میکنم.میخوام بریزم بیرون تا پذیرفتنش راحت بشه تا آزاد شم از بندش نمیدونم میشه یا نه.خیلی وقت این حالِ منه. مال امروزو دیروز نیست.مدتهاست. حتی عکسم دارم اما همیشه یه فولدر جدا تو لپ تاپ هست که میریزمشون اونجا حالا اونایی که پاک کردم بماند.تابستون که اومدم مجموعشون کنم نمیخواستم به بچه ها بگم نمیخواستم مجبور شم از خودم بگم  یه چیز دیگه گفتم هرچند اخرش به اینجا کشید که گفتم به خودم مربوطه حتی یادم نیست چی گفتم.فقط مهم اینه که من نتونستم خوب توضیح بدم عکسا یکپارچگی نداشتن یعنی من ههمونایی که همون موقع گرفته بودمو با یسری عکس دیگه که ربطی نداشت بردم.اما مهم نیست اصلا از همونجا شد که دیگه برام مهم بودنش کم رنگ شد.این که فکر کنم عکسای من برای  بقیه چجوریه .نه که مهم نباشه اما این که بخوام دفاع کنم از عکسام. نه نمیخوام که برام مهم باشه نمیخوام دفاع کنم.هرکی هرجور دلش میخواد فکر کنه اصلا مگه برا بقیه باید عکس گرفت .نمیتونم نمیتونم واسه بقیه عکس بگیرم میخوام عکسا بخشی از وجودمو درونشون داشته باشن.شاید اینا رویا باشه شاید بقیه نفهمن اما من فکر میکنم به این چیزا.شایدم بهتره تمام عکسارو که عکاسی میکنم دوباره بندازم یه گوشه ی کامپیوتر یه گوشه که هر از چند گاهی به تعدادشون اضافه شه اما کسی نبینه حتی خودم.فرار کنم دوباره از همه چی.مثل همیشه .شاید بهتر باشه بیخیالش شم.میدونی تا دیشب مطمئن شده بودم که خوبه. فقط اجرا مهمه که باید عکاسی کنم و چیدمانشونم اونجوری باشه و با اون ترتیب به همه چیش فکر کردم  حتی چیزی که میخواستم بگم اما الان که فکر میکنم احساس میکنم شاید باید بکشم عقب .نه این که سنت شکنی باشه یعنی هست برا من هست شاید برا بقیم باشه اما برا استاد یعنی در برابر استاد سنت شکنی نیست فکر کنم از خودش یاد گرفتم فقط  فکر میکنم نمیدونم. اما این که من به خودم همچین اجازه ای بدم که انجام بدم فکر نکنم درست باشه یعنی نمیدونم اصلا درست انجامش بدم یا نه مسلما اونجوری نیست عین عین کارای خودش فقط وقتی به چیدمانی که برا بقیه انجام داد دقت کردم .یعنی خود عکسا نه ها چیدمانشون  و این که اینجوری میخوام کنار هم بزارم اصلا همین که کنار هم بزارمشون.چرا فکر میکنم هیچکس منو نمیفهمه. خب اگه بخوام اونجوری که از عید برداشت بقیست عکاسی کنم پس مال بقیست مال من نیست من جزوی از دوربین میشم. صرفا یه ابزار برای بیان. اما اگه اونجوری که خودم میخوام و همیشه درگیرشمو حال و هوامه و به خودم برگرده عکس بگیرم اونوقت دوربین جزئی از من میشه.انگار که یکی از اعضای بدنمه و با عقل من، حس من کار میکنه .فقط به من بر میگرده.یعنی فکر میکنم .میخوام که اینجوری باشه نمیخوام مثل بقیه چیلیک چیلیک بشه شایدم عکسام مثل بقیه شه اما همیشه که اینجوری نمیمونه نه؟ دارم چرت میگم؟ اگه بگم چقدر برام مهمه باور نمیکنی .هیچکس باور نمیکنه.دلم میخواد تمام چیزایی که تو مغزم جولون میده رو اجرا کنم نترسم.فوقش میفهمم راهو اشتباه اومدم دیگه نه؟فوقش میفهمم دیگه نباید فکر کنم بهش.ولی حداقل بعدش دنبال راه جدیدم .تو کلاسم نشون میدم استادم فوقش میگه اشتباهِ فقط کافیه بهم بگه .ولش میکنم .میدونم همیشه درست میگه درست راهنمایی میکنه و همه چیو میدونه.میدونم میفهمه حتی چیزاییو که من نمیفهمم .میدونم میکشونتم به سمتی که باید.هرچی که الان بلدمو از خودش دارم .من یادم نمیره چیزی بلد نبودم یادم نمیره از کجا اومدم همینجا میدونم هنوزم بالا نیستم پایینم اما قبلش حتی پله اولم نبودم. من هیچی نمیدونستم اصلا آشنا نبودم با خیلی چیزا.هیچکس بهم نمیگفت . من پرت بودم از همه جا. میدونم الانم ببرم حتی اگه اشتباه باشه میندازتم به مرور تو مسیر درست. نباید بترسم از چیزی از بقیه فقط خودش مهمه حرفش .بقیه اولویت نیستن.مهم نیست جدیم نمیگیرن.مهم نیست ممکنه نفهمن دلیل خیلی رفتارای منو.مهم نیست مهم اینه دارم یاد مگیرم .میخوام که یاد بگیرم. درسته که این ترم دیگه نمره برام مهمه.مهمه که بفهمم فهمیدم درستو غلطو. اما یاد گرفتن خیلی بیشتر از نمره اهمیت داره.میدونی من از این ادماییم که دیرو زود داره برام اما سوختو سوز نداره بالاخره میفهمم.یعنی فکر کنم همیشه یه خورده تاخیر دارم .شاید همون آن ،همون لحظه نگیرم اما میگیرم بالاخره.حداقل بیشترشو.



  • مائده

نظرات  (۳)

  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • هر جور فکر می کنی درسته عکس بگیر. با قراردادهای ذهنی بقیه کاری نداشته باش. مهم تویی و لنز دوربین تو. لنز تو قراره دنیا را به ما نشون بده وگرنه که میریم سراغ عینک بیریخت بقیه آدمایی که عموما قضاوت هم می کنن. 
    تو خودت باش.
    پاسخ:
    مرسسی برای همه چیزایی  که گفتی و انرژی که بهم میدی امیدوارم همه چی خوب پیش بره :)))))))))))))))
    ینی داری میگی عکاسی میخونی؟اخجون
    ببینم در مورد عکسا ت نقد پذیر نیستی؟اینطور برداشت کردم:دی
    پاسخ:
    اوهوم عکاسی میخونم ::)))))))))))
    نه اصلا اصلا نقد نمیپذیرم D: 
  • دچــ ــــار
  • من طبق خط اول عمل کردم
    فقط اومدم شب عید یه رویداد خوب (کامنت جدید منظورمه که هر بلاگری رو خوشحال میکنه) براتون درست کنم :) عیدتون از الان مبارک باشه خانم عکاس
    پاسخ:
    خیلی ممنونم .عید شما هم مبارک باشه.امیدوارم سال خوبی داشته باشی :)