روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

اصلا قابل توصیف نیست. مسخ شدم انگار.اه نمیدونم چجوری بگم. کتاب اتاق روشن ( نوشته رولان بارت ترجمه فرشید آذرنگ نشر حرفه نویسنده)اینجوری تموم شد. با این حالت پرواز کردن از هجوم همه این حسایی که بعدش بهم دست داده و ولمم نمیکنه. بارت خدای من تو چه کردی. این کتابو واقعا نباید بی دقت خوند. خود من چند بار حتی برای مطمئن شدن خوندم نه فقط اطمینان بلکه این که چیزی از نگاهم نیفتااده باشه یا ممکن باشه حواسم اونجوری که باید نبوده باشه ولی وای. این کتابو بخونین فوق العاده هم اون طرف تره. یجوری که دلم نمیاد دیگه بزارم بخشی ازشو. نه که نباشه چرا ولی خب مسلما این پیوستگی مطالب هست که اینجوری تونست عمل کنه. یعنی عاشقشم که امکان این تجربه رو برام فراهم کرد با نوشتن این کتاب. و حتی ترجمه. اینقدر دقیق شاید با این که من خیلی در این زمینه ماهر نباشم اما ادم میفهم. زیر نویس ها و توضیحات بجا خیلی کمکم کرد. نمیتونم بگم چقدر خوب بود اصلا نمیشه گفت. یجوری باورم نمیشه حتی باز میخوام بخونم این کتابو باید بلعید اغا جان باید خورد باید یکی بشه باهات. 


من جنون عکاسی رو میخوام اون نئشگی عکاسانه ای که بارت میگه. من میخوام در عکس ها با بیداریِ واقعیتِ رام نشدنی مواجه بشم. این همون چیزی که از اول میخوناستم حتی اگه نمیشناختمش.کسی نمیدونه که چقدر عاشقشم‌. من میخوام یه عکاس آماتور باشم. هرچند که این آماتور بودنو حدودا دو سه سال پیش انتخاب کردم. اما الان ازش مطمئن شدم یا شاید یادآوری. اون موقع بعد از یکی از جلسه های کلاس بود که استاد حرف زد. و نشونمون داد شاید هنوز گیج بودم فکر کنم نقد یک بود. 



+ یه کم بعد تر نوشت !

به نظرم این فوق العادست ادم چیزی از خودش به جا بزاره که برای نسل های بعدم راهگشا بشه. تعلیم بده. خیلی دلم میخواد از من هم همچین چیزی در بیاد نه نهایت یه ذره خاک که بدنم اوش تحلیل شده و شاید تبدیل به کود بشه. خیلی دوست دارم. وقتی فکر میکنم به این که بارت حتی شاید یه دهه  شاید چند سالم بیشتر قبل من میمیره خیلی به نظرم خیلی نمیدونم شاید این فکرا نتیجه حرفش بعد از گفتن پنکتوم آخر باشه. با در آغوش گرفتن آنچه مرده است و آنجه قرار است بمیرد! خوندن این کتاب انگار این نوشته هاش یه همچین چیزی رو برام داره. به این فکر میکنم که آیا بترت اصلا هیچوقت فکر کرده بود یا ادم در همچین موقعیت هایی هیچوقت فکر میکنه روز آدمهایی دور خیلی دور ازشون چیزی بخونن که شاید راهگشای زندگیشون بشه یا نمیدونم چجوری بگم. این کتا چیزی رو انگار درونم زنده کرد. یعنی حداقل اینجوری فکر میکنم. چیزی که شاید کاشته شده بود شاید ام نمیدونم ولی همیشه همراهم میمونه. کلا خاصیت کتاب همین بعضی ککتابها بیشتر بعضی کمتر. 


رولان بارت


رولان بارت