روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1268 : عکس نوعی جادوست.

+ آخر صرف فکر کردن در مورد کسی، اورا بیشتر به یادمان می‌آورد تا دیدن عکس‌هایش. (پروست)


+ آیا تاریخ صرفا همان زمانی نیست که ما به دنیا نیامده بودیم؟


+ زندگی کسی که وجودش تا اندازه ای مقدم بر وجود ما بوده است ، کشیدگی و تنش تاریخ را ، بخش بندی و چند گانگی‌اش را ، در وجه جزئی و خاص خود محصور میکند. 

تاریخ ، هیستیریک است: تاریخ فقط زمانی شکل میگیرد که در نظر بیاوریمش و به آن نگاه کنیم ــ و برای آن که نگاهی بیندازیم باید از آن خارج شده باشیم. 



+ عکس او نبود. اما کس دیگری هم نبود. 


+تمام این ها پز عکاسانه را به تناقضی باور نکردنی تبدیل میکرد که او با این حال در تمام زندگی‌اش آن را با خود داشت: اصرار بر نجابت. 


+ هنگامی که او مرد ، دیگر هیچ دلیلی نداشتم تا خودم را با  روند نیروی برتر حیات (نسل، بشر) وفق بدهم.( این امر به شکلی آرمانی ، فقط با نوشتن ممکن بود که از این پس یگانه هدف و برنامهٔ زندگی‌ام میشد). از آن به بعد فقط میتوانم مرگ کامل و غیر دیالکتیکی خودم را انتظار بکشم. 


+ چیزی که من در یک عکس قصد میکنم نه هنر است و نه ارتباط، بلکه ارجاع است که مرتبهٔ آغازین و بنیان عکاسی است. 


+ من در احساسی منحصر به فرد ، حقیقت و واقعیت را  تشخیص داده بودم، احساسی که از این پس سرشت ــ نبوغ ــ عکاسی را در آن جای میدادم، آخر هیچ پرترهٔ نقاشی شده ای، با فرض این که به نظر من هم «حقیقی» امده باشد، نمیتوانست مرا به این باور برساند که مصداقش به راستی وجود داشته است. 


+ عکس به معنی واقعی کلمه، نوعی انتشار مصداق است. از یک جسم واقعی که در آنجا بوده، پرتوهایی میتابد که در نهایت به منی که در اینجا هستم ، میرسد ؛ مدت زمان این انتقال اهمیتی ندارد؛ همان‌گونه که سونتاگ میگوید، عکسِ شخصِ غایب همچون پرتو های یک ستاره با تأخیربه من می‌رسد. نوعی بند ناف ، جسم آن موضوع عکاسی شده را به نگاه من پیوند میدهد: نور اگرچه لمس ناشدنی است اما در این‌جا واسطه‌ای جسمانی است، پوستی که من با هر کسی که عکاسی شده ، سهیم میشوم. 


فوق العاده نیست؟؟ به هر حال هیلی بودن قسمتایی که واقعا به وجد اوردنم. ام نمیشد همشو نوشت بعضیاش جوری بو باید کامل میبود. 


+ من مرجع هر عکس‌ام و به همین دلیل است که وقتی خود را مخاطب این پرسش بنیادین قرار میدهم که : چرا من در این لحظه زنده‌ام؟ دچار حیرت میشوم. 



+ آنچه ما بر روی کاغذ عکس میبینیم به اندازهٔ چیزی که لمس میکنیم قطعی است. 


+ عکس از نیرویی گواهی دهنده برخوردار است و شهادت آن ، نه به موضوع عکاسی بلکه به زمان مربوط است. از منظری پدیدار شناختی ، در عکس قدرت تصدیق از قدرت باز نمایی فراتر میرود. 


شاید بعضیاش یعنی نمیدونم اما کلا توی متن اون چیزی که باید رو نشون بدن اما خب نوشتم که تو ذهن خودم بمونه. به هر خال خود کتاب مطالب پیوسته مرتبط کامل. ادامه نتونستم بدم خوندنشو. امروز فقط کتاب خوندم. الانم قرص خوردم منتظرم خوابم بگیره احتمالا این بین نگاهی به عکسها بخونم. یا یه چیز دیگه. زیاد که نه اصلا حوصله حرف زدن فکر کردن ندارم مغزم استوپ کرده. فقط دلم میخواد بخوابم یادم بره.