روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1265 : بخش دوم اتاق روشن

خوندن بخش دوم یه خورده برام شاید رنج آور باشه. شاید دفعه قبلم به خاطر همین ادامه ندارم. خب بخش دوم خیلی شخصی میشه درمورد مادرشو عکسشو چیزی که دنبالش بوده. اما فکری که هی شاید کاملا مضحک و احمقانه باشه ولی با این حال توی مغزم هی تکرار میشه و سعی میکنم پسش بزنم اینه : انگار من مادرمو در زمان حیاتش گم کرده باشم. چیزی که بود و الان نیست نمیدونم.  شاید همه اینا فکرای احمقانه باشه اما آزار دهندست. به هر حال که یه جای کارم انگار ایراد داره. چیزی عوض شده من پیداش نمیکنم اما آزارم میده. این به هیچ وجه در مورد بابا نیست. بابا همونجوری. تو این چیزا گاهی زه خودم شک میکنم و جدی نمیگیرم خودمو. 



البته همیشه هم اینجوری نیست.