روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

126 : روزای آخر سال 95

بهار 95


شنبه، عادت آغاز است نه شروعی مدلل .
عادت ، اراده را نابود می کند.
عشق، اوج خواستن است؛
خواستن ، اوج اقتدار اراده.
عادت، بازداشت ِکارکرد اندیشه است.
هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.

مارکس را اگر گهگاه محترم داشته ام، بیزارم از این که گفته است "روزی خواهد رسید که انسان،همه ی کارهایش را،به عادت خواهد کرد"

خودکارانه زیستن،پایان انسانی زیستن است:
عادت هر روز صبح زود برخاستن -درست سرساعت، سر دقیقه.سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت.اداره.امضا.اتوبوس.آب.چای.زنگ در.کتاب خواندن.خرید؛خرید به عادت.

هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.
نمازت را هم،هر روز،با شعوری نو بخوان؛با ارتباطی نو؛با برداشتی نو.
به آنچه می کنی بیندیش:
عبادت چرا؟ سخن گفتن با نیروی لایزال چرا؟

عادت،فرسودگی ست.ماندگی.آب راکد.مرداب.تغییر بده!بیندیش و جا به جا کن!


چرا باید با شنبه آغاز کنیم آن گونه که انگار شنبه ها رنگ شان،بوی شان، و طراوت شان بیشتر از پنجشنبه هاست؟


بهار همه چیزش با تابستان،با زمستان و با پاییز فرق دارد.
حق است که بهار را یک آغاز پرشکوه بدانیم،نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده:
امروز بوته ی سبز روشن؛ فردا غرق صورتی گل محمدی؛امروز یاس بسته ی خاموش؛فردا سیلاب نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش خیره کننده،بل به علت حسی از خواستن،طلبیدن،عاشق شدن،بالا پریدن،فریاد کشیدن،شکوفه کردن،باز شدن روح...

بهار،بیش از آنکه حادثه ای در طبیعت باشد،حادثه ای ست در قلب آدمی.

و پیش از آنکه در طبیعت محسوس باشد، در حسی انسانی وقوع می یابد.

این،در بهاران گل نیست که باز می شود،گره های روح انسان است...



نادر ابراهیمی

یک عاشقانه ی آرام

عکس: بهار نودوپنج


یادمه این کتابو که خوندم نمیدونم چرا شاید اون دوره از زندگیم بود نمیتونستم بفهممش. نمیتونستم ارتباط برقرار کنم باهاش.یجورایی انگار خوندنش اذیتم میکرد واسه همین تا یه جاییش خوندم میدونستم خوبه اما نمیدونم چرا واقعا هم خوب بودا اما نتونستم ادامه بدم باید دوباره بخونمش لیست کتابایی که باید بخونم زیاد شده .این چند روز اصلا نتونستم بخونم کتاب .فکرم خیلی درگیره.درگیره سالی که گذشت . سالی که میاد. پروژه عید الانم آیندم کارایی که باید بکنم کارایی که باید حواسمو جمع کنم تکرار نکنم آنالیز همه چیز . درآوردن عادات بد و این که چیا رو باید تغییر بدمو رو چه چیزایی باید کار کنم میفهمی؟درگیر اینام و از این دست موارد واسه همین نمیتونم تمرکز کنم واسه کتاب خوندن. گذاشتمش طوفان قبل عید که آروم شد دست بگیرم. در بهاران گل نیست که باز میشود گره های روح آدمیست...
خدا رو امروز نزدیک تر از همیشه حس کردم اینقدر نزدیک که باعث شد کاریو انجام ندم میفهمی از رگ گردن هم نزدیک تر بود بهم تو وجودم بود تو وجودم .. حالا الان هرکی ندونه فکر میکنه چیکار میخواستم بکنم :)
کاش میتونستم براشون همه چیو جبران کنم.همه چیو . کاش قدرتشو داشتم خوشحالشون کنم . کاش...