روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده



+ زندگی همین جلوه های کوچک تنهایی است.


+میخواستم با درک تمایز ذاتی عکاسی از دیگر تصاویر، به هر قیمتی که شده به عکاسیِ «فی نفسه» پی ببرم.


+ آنچه عکس تا ابد باز تولیدش میکند، تنها یک مرتبه رخ داده است : عکس به لحاظ مکانیکی چیزی را تکرار میکند که به لحاظ وجودی قابل تکرار نیست. در عکس هیچ گاه رویداد فراتر [از خویش ] نمیرود تا به چیزی دیگر برسد : عکس همواره پیکره‌ای را حمل میکند که من به آن نیاز دارم تا به بدنی که میبینم، بازگردم؛...


+ عکس نمیتواند (با گفتار و کلام ) فلسفی تغییر کند، چون در عین حال که پوششی بی وزن و شفاف برای امر حادث است، به واسطهٔ آن کاملا سنگین و ثابت و ساکن شده است. 


+ وقتی به بعضی از عکس‌ها نگاه میکردم ، دوست داشتم یک بدوی باشم، بدون فرهنگ باشم...


+ اما با نارضایتی تام از همهٔ این‌ها ، به تنها چیز مطمئنی که در من بود ، گواهی میدادم ( هرقدر هم که شاید ابتدایی می‌بود) : مقاومتی سرسختانه در برابر هر نظام فروکاهنده. 


+ این طور بهتر بود که یک بار و برای همیشه، اظهار یکه بودنم را به فضیلت تبدیل کنم.

 

+ شخص یا موضوع عکاسی شده ، هدف نشانه‌گیری است، همان مصداق، نوعی وانمودهٔ کوچک، روحی که از شیء و موضوع بیرون آمده ، که مایلم آن را شبح عکس بنامم، زیرا این واژه به واسطهٔ ریشهٔ لغوی اش، نسبتی با «صحنه و نمایش» برقرار میکند و همان چیز نسبتا ترس آوری را به آن می‌افزاید که در هر عکسی حضور دارد: یعنی بازگشت مردگان.


+ شاید گاهی بی آن که بدانم، مشاهده شوم، از این تجربه هم نمیتوانم حرف بزنم ، آخر قرار گذاشته ام تا خودآگاهی به احساساتم ، راهنمایی‌ام کند. ولی غالبا عکاسی شده و متوجه آن نیز بوده‌ام. حال همین که احساس کنم لنز دوربین من را میبیند ، همه چیز تغییر میکند: خودم را در غالب پز گرفتن شکل میدهم، بی‌درنگ بدن دیگری برای خودم میسازم، خودم را پیشاپیش به یک تصویر تبدیل میکنم. 




خب. فعلا تا اینج خوندم. یه خورده خسته شدم فکر کنم حولو حوش ده اینا بیدار شدم و دیر شد بگیه ذره اما بلافاصله نشستم سر کارم. چیزایی که دیروز خونده بودمو از اول خوندم چون احساس کردم خیلی دیروز حواسم جمع نبود. ولی خب. این کتابو خیلی دوست دارم کلا خیلی با خودم دارم کیف میکنم که اینجوری شدم. عکاسی و هرچی که راجع بهش باشه رو دوست دارم. وقتایی که عکاسی نمیکنم دوست دارم یجورایی چه با کتاب چه با دیدن عکسای بقیه چه با فکر کردن بهش باهاش در ارتباط باشم. «عکاسی رابطه ای است با جهان به میانجی اشیا» یادش افتادم و کلا شاید دو طرف باشه یا حداقل دلم بخواد که هم منو با جهان مرتبط کنه هم شاید جهان منو باهاش. شایدم چرت فقط چیزی که بهش فکر میکنم  یجورایی.

احساس میکنم دوباره دارم همون مائذه دوست داشتنی خودم میشم :دی این که برا چیزایی که دوست دارم وقت میزارم. حالا یکی نی بگه بزار دوروز بگذره. ولی خب هیجان زدم. این کارکردن و نخواستن این که بیهوده نگذره. وضعیت بدی قرار داشتم. حالا. 

مها برام کتاب  american english file خریده اونم استارتر :/ یع خورده اولش حس بدی داشتم اما باید پذیرفت چقدر داغونم. خب هیچوقت حاضر نشدم کلاس زبان برم با این که مامانم اصرار میکرد اما خب ظاهرا پررو بودم اونم سخت نگرفت و میگفت پشیمون میشی فقط چون خاطره خوشی نداشتم یعنی تو دبستان کلاس زبان بود اما خب بیخی. الانم همچنان مصمم دلم نمیخواد برم کلاس. البته در سطح ابتدایی بلدم اما تو فعل و فاعل زمانها و از این چیزا واقعا مشکل دارم و جمله ساختنو اینا. اون کتاب opd رو هنوز میخونم اون بیشتر لغت هست و خب پای ثابت کارم. مها کلا دید که چقدر داغانم توی این گفت این کارو کنم. و قراره اولشو بهم یادبده چجوری بهونم :/ البته زیادم بد نمیاد به نظر هیجان انگیز باشه. ولی اصلا دلم نمیخواد پنج سال دیگه زبانم در این حد باشه. پنج سا چیه همین سال دیگه والا اعصاب ندارم هی باید حرص بی سپاد بودنمو بخورم :/ :(

همین. زیر چونم غده لنفاویم سفت شده و بزرگ انگار باید برم دکتر با توجه به کوشم فکر کنم لعنتی عفونت. نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره :/ ت کرم نکنه ول نمیکنه موجود موذی. عصری احتمال برم حتما دکتر. اینم از این. به نظر جمعه ی دلبری میاد. :)


دلم میخواد آشپزی کنم شاید شام با من باشه.