روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

1253 : پارک

خب از الان اومدم پارک. مثلا با بابا اومدم اما گفت تو ماشین بشینیم! ولی من گفتم نه میخوام برم تو پارک بشینم. گفت موهاتو بکن تو. گفتم نمیخوام چرا باید چیزی باشم که اعتقاد ندارم یا نمیخوام؟! گفت میخوای یکی بت متلک بندازه. گفتمکسی نمیندازه کسیم بخواد بندازه چه اینجوری چه اپنجوری میندازه. و اوندم از ماشین بیرون. بابا نمیدونه ادمی مه مشکل داره مشکل داره ؟ بابا که ظاهرا از خیلی چیزا خبردار شده چطور نسبت به اون چیزا بی تفاوتِ. نمیدونم جوابایی که پیدا نمیکنم و شایذ زود برای تصمیم گرفتن فقط میدونم دیگه بسه در این چارچوبا بودن چون ربطی نداره نمیگم کسی نیست حرفی زده نمیشه ولی منم خودنمایی نمیکنم که چارتا شیویدو چتری مثل من خیلیا انداختن بیرون.هرچند بابا موضعش معلوم نیست گاهی گیر میده گاهی نه براش مهم نیست یعنی عجیب که اون دفعه مثلا انگار نه انگار این دفعه اینجوری. ظاهرا نفوذ مامان عالیِ :/ 

این پارک خیلی باحال دلم میخپاد صبحا بیام ولی باید قبلش ضد افتاب بخرم :دی از این صندلی و جاهای شطرنج خالی داره که هروقت اومدم خالی بود. الان میخوام بشینم و کتاب بخونم. 


+ خوبی بابا اینه حرفو میزنه و بعد انگار نه انگار یعنی انگار فقط بخواد بگه. یادم نمیاد طولانی مدت با هم مثلا قهر باشیم. هرچند که من کلا اینجوری نیستم ولی بابام مثل منه هی ادا نمیاد :دی ولی خب امان از وقتی که دیگه فکر کنم قاطی کنه :دی



خب به این نتیجه رسیدم که اصلا جنبه پارک ندارم. ادم هوشو هواسش میره اینور اونور. بخوام برم بیرون باید برم جنگل که آدم نباش. 

  • مائده