روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

1252 : گفت‌وگوها


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ ...نوعی پدیدهٔ شمایلی نو، که به لحاظ انسان شناختی کاملاً جدید است. 


+ آن‌چه مرا در این مسیر هدایت میکند، لذت یا میل من در برابر بعضی از عکس‌ها است.

+ میخواهم بدانم که چه چیزی در برخی از عکس‌ها هست که درگیرم میکند که ضرورتا ناشی از موضوع تصویر نیست. 


+ من عاشق رابطهٔ تصویر و متن‌ام، رابطه‌ای بسیار دشوار که ماحصل آن اما حظی وافر و زاینده است، همان‌ گونه که شاعران معمولا از کار بر روی اوزان و فنون مشکل شعر و شاعری لذت میبرند. 

معادل مدرن چنین کاری، یافتن رابطهٔ میان متن و تصاویر است. از طرفی باید گفت که اگر عکاسی را به عنوان موضوع کتابم انتخاب کرده‌ام، به نوعی آن را در تقابل با فیلم قرار داده‌ام. زیرا من رابطهٔ خوشایندی با عکس دارم و عاشق آن ام که به عکس‌ها نگاه کنم، در حالی که رابطه‌ام با فیلم چندان راحت نیست حتی تا اندازه ای نسبت به آن دافعه دارم. نه این که اصلا به سینما نروم ولی در نهایت به گونه‌ای متناقض نما و عجیب ، عکاسی را در پانتئون شخصی کوچک خودم بالاتر از سینما میگذارم. 


+ هر عکسی در برابر هنر مسئول و پاسخگوست، البته به جز (به شکلی متناقض) عکس های هنری. 

+ عکاسی مفهوم و نیت هنر را جابجا میکند و تغییر میدهد و به همین دلیل جایگاه خاصی در مسیر دنیا دارد.

+ عکس قربانی قدرت فوق‌العاده‌ی خود شده است. اشتهار عکاسی به این که رونوشتی دقیق از واقعیت و یا برشی از واقعیت است، موجب شده که تا به حال هیچ کس در مورد قدرت واقعی و دلالت های ضمنی آن تأمل نکند. 


+ عکس نمیتواند رو نوشتی ساده و صرف از ابژه ای باشد که ظاهرا طبیعی است، حتی اگر دلیل آن را صرفا یک بعدی بودن عکس لحاظ کنیم ؛ از این گذشته عکاسی نمیتواند هنر باشد زیرا به شکلی مکانیکی رونویسی میکند. بداقبالی دوگانه‌ی عکاسی همین است و هر نظریه‌ای در مورد عکاسی باید از همین تناقض دشوار آغاز کند. 


+ به نظر من عکاس اساسا به ذهنیت خودش شهادت میدهد یعنی به نحوه‌ی رویارویی خودش در مقام سوژه با ابژه.

+ حقیقت دارد که عکس شاهد و مدرک است. اما شاهد چیزی که دیگر نیست.  


+ عکاسی بخش مهم و سازنده‌ی تمدن ماست. دلیلی وجود ندارد تا مثل نقاشی و فیلم بر آن تأمل نکنیم.


+ بعضی از عکس‌ها وقتی که با فقدان و خلاء نسبت دارند ، شمارا فراتر از خودتان میبرند، و در این معنا اتاق روشن ، در ساحت ماتم و سوگ ، قرینه‌ی گفتار یک عاشق است.




خب حقیقت اینه که کلی فکر تو مخم اما نمیخوام بنویسم بزارین نتیجه‌اشو که در واقع بازتاب عملم هست یادداشت کنم به مرور. ببینیم چی میشه. خلاصش شاید این باشه که یسری چیزا نباید رسوب بشه. باید که مدام هَمِش زد. باید درگیر شد. باید لذت برد. باید به همون چیزایی که شاید به نظر برای بعضیا البته کوچیک یا ساده میاد چسبید و نگهشون داشت و برای همیشه ادامه داد انجام داد. یروزی به نتیجه میرسه. باید زحمت کشید و جنگید حتی با خودت خودی که شاید هرازگاهی خسته بشه کم بیاره و فکر کنه دیگه  نمیتونه. باید جنگید. بگذریم دیگه بیشتر حرف بزنم مثل قبل میشه. 

دیشب تصمیم گرفتم قبل خواب یه جا به جایی داشته باشم توی مکان نشستنم وسایلمو این داستانا. ادم باید حال کنه. الان احساس میکنم شاید بعد چند ماه بالاخره کنج دنجمان پیدا شده. شایدم نباید کنجای دنج‌ با تنبلی خراب کنم! باید محکم نگهش داشت. 

دیگه این که گاهی فکر میکنم آدما شاید خیلی حرفامو فازمو زندگیمو درک نکنن. نه که به دلیل خاص بپدن من باشه. ابدا. ظاهرا بیش از حد انگار چیزای در نظر اونا پیش و پا افتاده دغدغه‌ام هست. زندگی منو درواقع همینا مهم میکنن. چیزای بدور ار شاید تشریفات. خیلی ساده و کوچیک به نر میان دغدغه های زندگیم اما مهمن. خیلی مهم. گاهی از نفهمیده شدن حرفام عصبی میشم. از این جدا بودن نه نه خیلا اتفاقا با بعضیا اشتراکاتی دارم که شاید همین یه دلگرمی باشه برام که هستن کسایی که بفهمن. ولی خب گاهی احساس میکنم شاید غیر قابل درکم. شاید منم درک نمیکنم. نمیدونم. حداقب دلم میخواد خودمو متصل نگه دارم حداقل از چیزی که احساس میکنم خود منه و شاید اخساس اشنایی و آرامش میکنم باهاش خودمو جدا نکنم. گاهی چیزای کوچیک چقدر فاصله هارو زیاد میکنن. فاصله تو با ادمهارو. اما رضایتی هست که چقدر خوبه با این که دوست دارم شبیه کسایی باشم و هنوز نشدم اما شبیه کسایی که دوست ندارمم به طور کلی نشدم. بیخیال شاید چرت میگم. 
از بارت از نحوه تفکرش راجع به عکاسی لذت میبرم و خوشم میاد. از این دیدی که خودمم یه روز نداشتم هیچ درکی ازش. از نحوه تأمل و نگاهی که به عکس و عکاسی داره.

قرار بود با گوشی عکس نگیرم اما خب این روزا حال و حوصله عکاسی با دوربین و مجموعه هامو ندارم شاید برا اینه که اشکالی نمیبینم فعلا کوتاه خیلی تا حالم خوب بشه.  

کلا فکر میکنم باید یه نمایی از پنجره داشته باشم.  از نور. یاد شعر فروغ افتادم : من در پناه پنجره‌ام. با آفتاب رابطه دارم.





 یک پنجره برای دیدن 

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار میکند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست...

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی 

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا 

در پشت میزهای مدرسه مسلول...

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده است که دیوار را برای برگ های جوانش معنا کند

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنها تر از تو نیست؟...

 

همیشه خواب ها         

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند

من شبدر چهار پری را میبویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده است...

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟

 

حس میکنم که وقت گذشته است

حس میکنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله کاذبیست در میان گیسوان من و دست های این غریبه غمگین

 

حرفی به من بزن 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ