روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1247 : نصف شبی

گرفتم خوابیدم چون تمرکز نداشتم زیادم خوابم نمیومد فقط میخواستم صبح بیدار شمو دوباره خوابم تنظیم بشه. نمیدونم این کنج تخت بغل دیوار چی داره که تا گوله میشم دو سه دفعه است خوابم میبره زود. وای خب طبق معمول خواب اروم به ما نیومده. مها داشت کار میکرد ماکان ظاهرا یهو مثل همیشه درو وا میکنه چرا صدا میاد فلان مهام منو بیدار میکنه مامانم اروم میگه کاری نکردم. الان که دارم مینویسم گیجم اون لحظه اصلا نمیدونستم چی بگم مها طرفداری میخواست مامانم از اونور ولی طرف مهارو گرفتم بعدم گفتم بیخیال این حرفا چیه و این داستانا اصلا نمیدونم چی درست چی غلط کی راست میگه کی دروغ اصل. نمیدونم چرا اینجوری همه چی. این همه بحث برای چی حالا اصلا دو تا تق تق کنه چرا درو باز میکنه اصل هرکاری میکنه بابا چرا اینقدر معذب فقط میخواد بگه من رئیسم و بعدم بگه مایه آبروریزی خستمون کردی و غیره در حالی که اصلا به نظر من خیلی احمقانست این چیزا. قصه طولانی یه نگاه به عقب که میکنم میبینم اگه یکبار دست ز یسری چیزا برمیداشت امروز خیلی چیزا اینجوری نبود. 

حالا اینارو بیخی. بدنم انگار هنوز خواب بیچاره مغزم بیدار نه خوابم میبره نه حال دارم کار کنم. اه خسته شدم. 


این روزا من کنار مها وایسادم. بعد این همه سال یه چیزایی برام ثابت شده. بهتره واقعا تموم بشه حتی اگه همه چی بهم بخوره. دیگه انگار‌واسم مهم نیست. راستش من مخیلی ناراحتم ازش. خیلی. و باید اینو بفهمه رفتاری که در برابر مها داشت در برابر منم داشت. فقط خودشو گول میزنه. انگار فقط میخواد شاید ا یجورایی برده اش باشیم ولی تعهد چندانی نداشته باشه. یعنی تا وقتی همه چی باب میلش باشه اوکی‌وقتی نباشه کاری کنه. من که شاید حساس نباشم اما مها فکر میکنم از نوجوونیش هی به خاطر یسری خودخواهی هاو یدندگی فقط برای یک ادم که توقع داشت باب میل و سلیقه اعتقاد چمیدونم هرچی پیش بره زندگیش روانش نابود شد. و منم جور دیگه ای از اون طرف به ظاهر مطیع اما هیچ تعلقی حداقل از ۱۵ سالگی مدارم. درسته که نمیتونم متنفر باشم. دوسشم ددارم اما این روش تفکر زندگی باب میلم نیست. و قبول ندارم. انگار یه زندگی‌قبیله ای باشه که البته توی یه دعوا کاملا گند زدم به این تفکرش اصلا نمیفهمم. خب من تو این چارچوب ها نیستم. شاید قبلا در ظاهر از ترسم بودم اما الان نمیخوام.از بیرون که کلا نگاه بشه این دیدگاه هست براشون. کلشون همینن. متاسفانه فکر میکنم مشکلاتی هست که نرمال نیست چیزی.  بر عکس بابا باشعور واقعا باشعور یعنی اصلا هیچ مشکلی نداره یه ذهن باز حتی فقط فکر کنم نمیدونم به خاطر علاقه اش به مامان گاهی از اون جانبداری میکنه اما در باطن توی خیلی مسائل اصلا. اصلا هرچند اون و من جفتمون انگار این وسط گیر کرده بودیم. الان هم تیمیامونو انتخاب کردیم انگار جنگ. :/ مها همیشه جنگجو بود. مامان یک دنده و جوری انگار میگم باید بر اساس چارچوب و قالب اون رشد کرد میخواستی بلند بشی بزنه تو سرت. خب این رویه درست نیست. و من حوصله این داستانارو ندارم. یعنی کلا همیشه کارمو کردم بی سروصدا انگار نظر نخواستنم  اجازه حرف زیادی نده اما درمورد مها متفاوت بود این روزا انگار منم جایگاهم تغییر کرده و اومده پایین.  نمیدون مچی بشه ففقط الان دلم میخواد بخوابم :دی خیلیم خوابم میاااد. 


راستش شاید یه زمانی دلم نمیخواست این چیزارو بگم اما الان فکر‌میکنم برام مهم نیست  و نمیدونم این روندی که پیش گرفتم درست هست یا نه فقط میخوام یکبار برای همیشه تموم بشه  


  • مائده