روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1237 : همه چیز به انتخاب‌ها برمیگرده

خب دوباره سر عقل اومدم. میدونی چیزی که اذیتم میکنه اینه که فقط در مورد اون نمیدونم واقعی بوده یا نبوده. چرا باید اذیتم کنه اینقدر من که فهمیدم. یعنی خب نمیدونم شاید فقط میخواست بفهمم من این مشکلو دارم. نمیشه توهمم بهم اینو بگه که :/ یعنی خب من من یعنی اووف نمیدونم.  فکر کردن بهش احمقانه میاد. باید رهاش کنم. به سونتاگ فکر میکنم. به حرفهایی که راجع به بیماری و سرطان و سل زد. نباید گندش کنم. وقتی به اون جزئیات فکر نمیکنم دیگه ترسناک نیست. میتونم راحت زندگی کنم. نباید فکر کنم چون اینجوری پس دیگه باید دست نگه دارم زندگی نکنم رویا نداشته باشم کاری نکنم. نباید فرار کنم از کار سخت از هدفام از آرزو هام از اون چیزی که همیشه فکر میکنم دلم میخواد که بشم. حالا انگار این تنها چیزی که دارم. اگه اینم از دست بدم چی میمونه برام؟ هیچی. هیچی. دلم میخواد مثل تمام آدمهایی بشم که دوسشون دارم که الگومن کی گفته بیماری نمیزاره. اتفاقا ظاهرا خیلیم مفید بوده تو این چند ماه. اگه توهم بوده باشه! که مطمئنم نیست ولی ما فرض رو بر این میزاریم چون راه اثباتش فقط اون و اون هم سکوت کرده. یعنی لذت میبره از رنج کشیدن من؟؟ این خودش رنج چرا باید بخواد بیشتر بشه. بیخیال. اگه توهم باشه من انگار خودمو ترمیم کردم. با یه بخشای تلخ زندگیم روبرو شدم چیزایی که همیشه فرار میکردم ازشون. از تابستون واقعا کار کردم سخت هم گاهیم کم کار ولی تنبلی نکردم. باطل نگذروندم. پس من یک هیچ جلوام ظاهرا. عکاسی رفتم. ولی مهمترین اتفاقش روبرو شدن خودم با خودم بود با چیزایی که از سر گذروندم اگه توهم بوده باشه که نیست هرچند اون درواقع راه ارتباطی ظاهرا تمها از ما بر میومد! اتفاقی که برای ادمای معمولی غیر ممکن و سخت میاد. الان که دارم فکر میکنم میبینم چقدر این تیکه اش شبیه فیلم جان نش بود. دراووردن کدها از متن... مهم نیست دیگه. قلب من این احساس رو واقعا داشت و داره. میدونم قلبم دروغ نمیگه. هر توهمی هم بوده باشه باعث شد من به خودم نزدیک بشم وخودمو بشناسم. شاید همین هرچقدرم دردناک اولین پله برای رسیدن به رویاهام باشه. بیست سال دیگه میخوام کجا باشم؟؟ وقتی نه عشقی هست(عشق هست اما این که کنارم باشه اگه تو وجودم نبود که گشته بودم خودمو) نه زندگی نرمالی که بقیه تجربه میکنن. من تنهام بیست سال دیگه فقط با هدفام و کارایی که رو خودم کردم هستم. همه چیز انگار بستگی به من داره. باید دست از روضه خونی بردارم. دیگه نمیترسم. انگار جوری هست که از اول قرار بوده باشه. از بچگی. نه به خدا اعتقاد درستی دارم نه به سرنوشت همه چی به نظر پوچ میرسه. از این لحاظ. خدارو وقتی باور میکنم که بمیرم و ببینمش و ازش سوال بپرسم و اون جوابامو بده! وگرنه تو زندگی‌من ظاهراخدا گرفته خوابیده یا حال نداره کاری کنه یا فکر میکنه خودم از پس خودم بر میام کلا همه چیو افسارشو داده دست خودم معجزه ای نمیکنه. راستش بر عکس تصور بقیه به نظرم اصلا هم جهان نظم نداره. اصلا هر فکری بقیه میخوان بکنن بکنن. هیچ عدالتی نیست هیچ نظمی نیست منطقی نیست این که چرا من اینجوریم یکی دیگه خیلی خوش از بچگی تا مرگ.انگار خدا فقط یه توهم باشه که بخوان خودشونو گول بزنن یا از واقعیت فرار کنن که همه چی درست میشه. نه درست نمیشه. برای من درست نشد نه وقتی که حتی دختر بچه ای معصوم بودم! همه چی شاید به انتخابهای ما برمیگرده. شایدم به خوش شانسسی. با این که احمقانه به نظر میاد خب من اینم ندارم در نتیجه همیشه با بد قضیه طرفم :دی خودم باید درست کنم. از پسش بربیام. شاید خدا هم تماشاچی منتظر وایساده فیلم مهیج ببینه نباید خیلی حوصله اش سر بره از بیکاری و داستانمم کسل کننده براش بیاد!( رابطهٔ من با خدا هیچ ربطی به کسی نداره. دلم بخواد دعوا کنم فوش بدم بزنمش شاد باشم قربون صدقش باشم یا شاکر اگه خدا خدای من مارو به حا هم بزارین لابد این همه سال قلق هم دستمون اومده! شما خوب باشین همیشه. خوبه کامنتارو بستم اینو گفتم ذهنا درگیر نمونه :دی البته همه اینا بر این فرض بود که ممکن وجود داشته باشه نه این که یه توهم باشه)

  • مائده