روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1236 : زندگی مزخرف

راستش اصلا دلم نمیخواست بیدار شم. از ساعت هفت هم در حال تلاش برای این موضوع مسخرم. بر خلاف روزای دیگه که شاید تا چند ساعت بعد از خواب یه احساس شادمانی شایدم فراموشی دارمو الان ندارم. انگار نه انگار خوابی بوده. شاید برای این هست یه گوشم درد میکنه و یه گوشمم تق صدا میده ظاهرا سرما خوردم. و دوباره داستان. شاید حتی سخت تر به نظر میاد. 

وقتایی که ضعف نشون میدم حداقل از ظاهر تو باطن همه ممکن ضعیف باشن انگار خیلی همه چیز بدتر میشه. وقتایی که دست از بیخیالی برای همه چیز بر نمیدارم. وقتایی که میترسم. انگار همه چیز باهم سمتم حجوم میاره. اما این بار احساس میکنم واقعا توامشو ندارم که رو پای خودم وایسم. که حتی تظاهر کنم. خیلی سخت و غیر ممکن میاد. وقتی گوشم رو فهمیدم سه سال پیش چون خب عفونت کرد بعد کلا درست نمیشنیدم این وحشتناک بود به وضوح حس کنی نشنوی ططرف لبش تکون بنوره و تو تو صوت هم باشه ولی نفهمی تشخیص ندی و خب رفتم دکتر دکترای احمق که انگار همه شون دنبال عمل کردن دماغ بودن فقط و علنن هیچی حالیشون نبود من هنوز پیدا نکردم یه همچین دکتری رو بگذریم. وقتی سمعک گرفتم به به خودم امید میدادم خب همه چیز درست میشه اما هیچ چی درست نشد این وسیله ها شاید کمک باشن اما هیچوقت چیزی طبیغثعی عادی عالی نمیشه. عینکم همینه اونی که بدون عینک میبین انگار فرق داره با کسی که با عینک میبین یعنی خب تفاوتی هست و شای توی شنیدن خیلی بیشتر. اما خب من سعی کردم اصلا نشون ندم دلم نمیخواست کسی بفهم تو این موضوع ضعف دارم هرچند ادمای بی شعور هستن همیشه و یجوری آزارت میدن. اون موقع تونستم چون انگار چقدر همه چیز آشون بود. ولی الان خیلی بد خیلی. نمیتونم حتی تظاهر کنم که قوی ام. بشدت ترسیدم. آبروم رفته. یعنی درست ه به این تیکه اعتقادی ندارم اما ادم جلو دو سه نفر دوست نداره یه همچین خطایی ازش سر بزنه. کلا احساس درماندگی دارم که چیکار کنم هنوز نمیدوم چیشد چی واقعی چی دروغ. باید خودمو جمع کنم میدونم. اما خب انگار یه وقتایی دلت میخواد نا سر حد مرگ ضعیف باشی انگار اینجوری میتونی گریه کن خودتو خالی کنی. شاید هیچی درست نشه. شایدم قوی شدنی وجود نداشته باشه. تو همیشه ضعیف بمونی ام باید سعی کنی اون حتی ظاهر قوی رو برا خودت کم کم کم محیا کنی چون اگه اون نباشه کم کم زنده بودنت احمقانست. واقعا چرا باید زندگی کرد. به چه امیدی. چرا همه چی برا من اینقدر بده. چرا؟

  • مائده