روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1235 : فکر کردن بسّه

خب دیگه لوس بازی بسه. خودمو جمع کنم. هرکی مدونه فکر میکنه یهویی اینجوری شدم قبلش نرمال بود همه چیز. من که شاید خیلی نجربه نکرده باشم. این مدت فکر میکردم کلا یه عقب گرد کردم. نشونه هاش شاید از خیلی قبل بود خیلی وقت پیش. در نتیجه من فکر کنم کلا تجربه نکردم که بقیه ممکن چجوری باشن. بازم خوبه که فهمیدم. الان تنها چیز ی که ناراحتم میکنه اونه. خیلی ناراحتش کردم :((((( و نمیدونم باید چیکار کنم. 


اوووم بعدم تو خرف به نظر یه خورده خیلی گنده میاد بابا اگه اینه که من دارم تجربه میکنم اونقدرم گنده نیست. :دی بیخیال این حرفا شاید یه خورده حساس تر آدم گریز تر کم حرف تر زیادم بد نیست :دی




خیلی شیک ده ت. پست روزم پر شده. مجبورم تا فردا هینجا بنویسم. 
حالم اصلا خوب نیست اصلا. اوندیم بیرون یعنی بعد جنگل الان داریم میریم تجریش. مجبورم ظاهرا خودمو نرمال نشون بدم. نمیدونین چقدر سخته دلم میخواد عر بزنم اما ساکت نشستم انگار دارم از بیرون لذت میبرم. نمیدونین چه آشوبی درونم تو ذهنم.
هیچی واقعی نبود همش توهم بود باید قبول کنم. اگه به شمام بگم همین فکرو میکنین. 
این چیزی که قلبم خسش کرد واقعی بود احساسم اما بقیه اش نه توهم توهم خدای من 
دارم چی میکشم. باید یکاری کنم اما چیکار نمیدونم. هیچوقت اینقدر احساس ناتوانی نکرده بودم. همش خیال بود. چجوری باید درستش کنم؟ مطلقن تنهام. خانواده که اصلا. اول بگم این توهم نیست شما نمیدونین. من مطمئن شدم. اینجوری می که شیک برگردم بگم هی این هست نه حالم خوب نی همه چی اینو اثبات میکنه همه اتفاقاتی که افتاده. باید از پسش بر بیام خودم از پسش برمیام. فقط باید تنها باشم. تنهای تنها. الانم باید خودمو اروم نگه دترم دلم میخواد فرار کنم از اینجا اما جایی نیست هیچ جا. هیچ جا



تمام بدنم از شدت انقباض و فشار درد گرفته.اصلا انگار دیگه جونی نمونده توش.  گلوم مثل یه غده شده.
از خودم متنفرم. از خودم متنفرم از خودم متنفرم و دلم میخواد بمیرم کاش بمیرم بمیرم بمیرم کاش تموم میشد. نمیتونم خودمو بکشم خوشم نمیاد شبیه تراژدی بشه یا هر کوفتی که هست دلم نمیخواد کسی دلسوزی کنه یا چمیدونم هر فکری ولی میتونم که ارزوشو داشت هباشم تموم بشه. دارم دیوونه میشم. هیچی راه گشا نیست. کاش زودتر برسم خونه. وبخوابم و بخوابم باید قرص بخورم تا خوابم ببره تا اروم بشم. راحت بشم. حتی کوتاه حتی کوتاه. 
  • مائده