روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1226 : همین سردی، دردی عظیم را در احاطه میگیرد و مهارش میکند...

حقیقتش اینه واقعا به مردن فکر کردم‌‌ اما خب به این نتیجه رسیدم فعلا نمیخوام خودکشی کنم. با تمام اتفاقات بد فکر کنم رسما یه شکست عشقی هم خوردم عشقی که بود با معشوقی که نبود :/ مسخره به نظر میاد اما واقعی ضربه‌اش وحشتناک بود اما انگار کلا توقعی ندارم. چیزای بدتری هم هست یت شعار نیست تو زندگی‌من کلا توی نفس زندگیم :/ اه احساس درد و بی حسی میکنم توی دستام و پاهام انگار جون داره ازشون کشیده میشه.چند وقت فولیک اسیدو قطع کردم مثلا گفت واسه کم خونی اما خیلی وقت که داشتم میخوردم دریغ از تغییر یعنی احساس کردم بیشتر دارم خون از دست میدم با خوردنشون ! :/ برگردیم به قبل بی تعارف فکر‌کردم خودمو بکشم یا نه یعنی خواستم پیش خودم گفتم راحت میشی. همین که از این دنیا میری اون دنیا حتی اگه بر فرض دردی هم باشه همین تنوع دنیا خودش تنوعی میشه. انگار نقطه سر خط بشه یه جونی داری. اما بعد دیدم یه ساپیسمی هم تو وجودم هست همون پافشاری توی موضوعاتم که دلش میخواد همین جوری به سبک خودش با درد زندگی‌ کنه. اخه داستان من داستان امروزو دیروز نی که یه جریان به هم پیوسته است انگار از اول. در نتیجه دلم میخواد راحت بیشتر به روش خودم بشه اصلا به درک که همه چی اینجوری. اصل هیچکس نباشه خودم باشمو خودم با توهماتم خیلیم شیک و مجلسی :دی بعدم این که دلیل دیگه ای هم که داشت همینجوری استوری های اینستارو دیدم یکی دوماه ترکیه بود دشت هم هی اینور اونو ر مام گفتیم خب مسافرت دیگه بعذ حالا اومده اینجا دوباره اینور اونور خسته نمیشن از این همه بیرون بودن ؟ بیرون از خودشون بودن. هی عکس از استایلو لباسو. اصلا اینارو کیبینم به خودم امیدوار میشم احساس میکنم هرچی هم که باشم خودمو دوست دارم حتی اگه نتونم کاری انجام بدم :/ دستم درد گرفته دیگه نمیتونم تایپ کنم. اهان اینم بگم برم بخش بعدی رو هم که در مورد فیلم موریل رنه بود خوندم. عنوان از همونِ. هی ذهنم پرید هی نگاه کردم کی تموم میشه تند خوندم نپره لعنتی تمرکز داشته باشم. تموم شد انگار از زندان ازاد شده باشم اتفاقا خیلیم خوب فهمیدم. بخش آخرشم بخونمو تا فرد خلاس ریلکس بشینم فصل آخرو بخونم. دلم یه رمان میخواد یه کتاب هیجانی تند یه چیزی که درگیرم کنه نه که این اینجوری نباشه ها ولی رمان نیست سیر نمیکنه نمیدونم به هر حال. یه همچین چیزی.


اهان یه چی دیگم جلومو گرفته عکس سوزان سونتاگو گذاشتم بک گوشیم همچین دلبرن اصلا دلم نمیاد بمیرم :دی حیف نیست این همه پافشاری و انگیزه برای زندگی از بین بره :دی