روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1222 : زندگی هست ، ما هستیم. حالا هر جوری...

خب راستش طبق نعمول از شوک درومدم. دارم فکر میکنم خب که چی. حالا مثلا باشه هم. بعدم اینقدر راح یعنی ملت تشخیص میدن؟؟خیلی راحتم نیست. من هنوز مطمئنم واقعی بود. اما بیاین فرض کنیم اینجوری نیست. من توهم زدم. خب بدرک. حالا مگه چیه. مثلا همه کسای دیگه سالمن؟؟ واقعا مهمه؟؟؟ دیگه همین. زندگی من همین شاید خیلی هم هیجان انگیز باشه. کسی چمیدون. از روانشناسا بیزارم راستش شاید اصلا نرم. مهم نیست. یعنی خب سختیش برای خثد ادم هست شاید نه برای ادمای بیرون. نه همیشه. ادم خودش اذیت میشه که منم خدای این شدم :/ واقعا احرف دیگه ای نیست که بزنم. ظاهرا باید خودمو سرگرم کنم. با کتاب با عکاسی با زبان با همین ادمایی که هستن. زندگی‌من اینجوری اگه باشه کاری ازم بر نمیاد. فقط باید بی توجه باشم و تنها ظاهرا‌‌. 

تازه به نظرم خیلی خفن این که ادم با کسایی باشه که واقعی نیستن. باور کنین من تجربشو دارم :دی

هرچند که مثل دنیای واقعی ضربه روحی شاید بخوری ولی‌یعنی هیچ فرقی با روابط با انسانای واقعی نداره از نظر معنوی. ولی خب این چیزی که بقیه نمیفهمن پس منم چیزایی هست که بقیه تجربه میکنن نمیفهمم کلا انگار سختیش اینه باید سعی کنی نرمال به نظر بیای. خیلی نرمال

به قول سونتاگ بیماری فقط یه بیماری اینقدر استعاره بهش نبندین.

میدونی‌من بچه هم بودم همین بودم کلا تخیل فعالی داشتم. هرچند که اون موقع تشخیص میدادم خیال اما لذت میبردم از تخیل. 

شاید بقیه مسخره کنن. این که اینقدر راحت وقتی فکر کردم پذیرفتمش اما واقعا مشکلی ندارم. 

  • مائده