روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1219 : سیب زمینی

دیگه داشتم از گشنگی به خودم میپیچیدم یجوری که واقعا هم میلی به چیزایی که داشتیم نداشتم در نتیجه خب فقط یه ذره سیب زمینی سرخ کرده بود که دلم بهش متمایل شد بلند شدم چیپسی سه ساعت خجسته پوست کندم خورد کردم الانم دارم سرخ میکنم. هنوز میل ندارم با این که به سختی ترکش کردم اما همیشه دوسش داشتم اما الان لعنتی. 

بگذریم اینقدر گشنم شده که چه اهمیتی داره میل داشتنو نداشتن. سیر بشم دست از سرم برداره. 

تلویزیون شبکه یک روشن اخبار اصلا ادمارو میبینم خالم بهم میخوره :/ این همه ادم. دلم میخواست برم انقلاب کتاب بخرم همه پولامو خرج کنم اصلا کتابم نه هرچی بخورم دلم پاستا میخواد اما این هفته چیکن خوردم این همه خامه نپ ولی کلا چون احساس کردم اصلا دیگه نه حوصله ادمارو دارم نه شلوغی رو بیخیال شدم.خب باید معذرت خواهی کنم یه حسی که الان درم اینه همه عنن فقط من خوبم :/ دور از جون شما و البته اونم با منه اما نیست کجاست نمیدونم. دلم میخواد نمایشگاهو برم اما فکر کنم نشه اصلا زیاد ذوقیم ندارم فقط بکر میکردم برم حالم خوب میشه که الان ظاهرا برعکسش :((((

فکر کنم خیلی سیب زمینی خورد کردم الان تازه یه ذره ریختم تو ماهیتابه و یه عالمه مونده ولی فکر میکنم همین بسه :/ خدا کنه بقیم بخورن. 

نه الان سی زمینی سری اولو دراووردم اصلا بوی روغنش بوی خود سیب زمینی ها با فلفل ها یه حس لذتی بهم داد خدا شفام بده میخوام بگم اشتها دار شدم بخورم همشم میخورم فکر کنم دو سه سری دیگه مونده. :/ قابلمه کوچیک گذاشتم البته که روغن تا نصف بیاد. 

خیلی حرف میزنم چند وقت بود اینجوری ننوشتم اما الان انگار تا ننویسم فکرم میره سمت چیزای مرخرف مثلا این که گور بابای زندگی چه اهمیتی داره بمیر راحت بشی دیگه اونم که تیست زندگی رو میخوای چیوار اما بعد میگم نه نباید فکر کنی دیگه سختی هست بعد فکر میکنم بیست سا دیگه اون ادمیم که میخوام. حالا فکر کنین. بیست سال بگذره همین باشم اون موقع حتما خودمو میکشم. :/

چرا اینقدر دیر سرخ میشه؟ :/ حوصله ام سر رفت. 

  • مائده