روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1218 : تخیل فاجعه

خب بخش جدیدی که از فصل چهار شروع کردم اسمش تخیل فاجعه است. سونتاگ در مورد فیلمهای علمی تخلی نوشته. خیلی خوندنش برام جالب برای این که یه مدتی فقط دلم میخواست و فقط از این فیلم و سریالا میدیدم. طاقت دیدنشو داشتم یجورایی هضم اتفاقات واقعی تلخ برام توی اون دوره از زندگیم سخت بود. شاید ۱۵ سالگی به بعد. فیلمای هری پاتر گرگ و میش سریال خاطرات خون آشام یه سریالم بود اسمش وانس بود فکر کنم. مردگان متحرکم دیدم البته همه اینا تا چند فصل بعدش ول کردم و الانم عمرا حاضر بشم عمرمو بزارم براشون. اون موقع دلم میخواست فرار کنم. دنبال دنیایی جدا از جایی که زندگی میکردم بودم برام مهم نبود اتفاقات بد بیفته نه که ناراحت نشم. ولی همزاد پنداری نمیکردم اما فقط میدونستم واقعی نیست. از این جدا شدن و غرق شدن توی زندگی‌لذت میبردم. ولی در عوض اصلا دیدن فیلم و سریالای واقعی رو نداشتم هموزم شاید ندارم یعنی از همون بچگیا. یادمه خیلی کوچیک بودم شاید سه چهار ساله یه سریال نشون میداد پلیس داشت توش بعد حالا فیلم بودا میخوام بگم اینقدر بی جنبه بودم رفتم قایم شدم پشت دیوار انگار یارو میخواد منو بزنه :/ :دی حتی بزرگ تر‌که شدم خوندن رمان هایی که تهش نااحت کننده بودو دوست نداشتم. تا دو سه سال پیش که به واسطه استاد فهمیدم اشتباست این طرز تفکر. 

حالا الان اصلا نمیتونم و برام خنده دار میاد مثلا کسی مثل سونتاگ نشسته باشه همچین فیلمایی دیده باشه خیلی خوب دسته بندیشون کرده اولش برام جالب بود. اما خب ادم چیزایی رو تجربه میکنه انگار که هیچوقت ممکن تجربه نکنه. من این بخششو دوست دارم هنوز مثل یه سرگرمی. 


+ فیلم های علمی تخیلی قطعا در مقایسه با رمان‌های این ژانر برتری‌های منحصر به فردی دارند که یکی از آنها بازنمایی بلاواسطهٔ پدیده‌های خارق‌العاده است... طبیعتا فیلم ها هم درست همان جایی که نقطهٔ قوت رمان‌های علمی تخیلی است، ضعف دارند ــ یعنی در حیطهٔ علم. ولی همین فیلم ها به جای یک ورزش فکری میتوانند چیزی را در اختیارمان قرار بدهند که از عهدهٔ رمان خارج است ــ ارائه تصویری حس بر انگیز از تمام جزئیات. در فیلم ها از طریق تصاویر و صداها، نه واژه‌هایی که باید به واسطهٔ قوهٔ تخیل ترجمه بشوند، میتوانی در فانتزی مرگ خودت و فراتر از آن ، مرگ شهرها و نابودی کل بشریت حضور داشته باشی. 


+ واقعیت تاریخی مدرن باعث شده خیال فاجعه بسیار بیشتر از پیش وسعت پیدا کند و قهرمان داستان‌ها ــ شاید بنا به ماهیت همان چیزی که بر سرشان می‌آید ــ دیگر آنقدر ها‌ هم معصوم به نظر نیایند. جذابیت فانتزی وار چنین فاجعهٔ عمومیت یافته‌ای در این است که آدم را از قید و اجبارهای عادی خلاص میکند.


+ فیلم های علمی تخیلی یکی از ناب ترین فرم‌های صحنه‌واره یا تماشا‌واره‌اند؛ به این معنی که به ندرت پیش می‌آید که با تماشایشان با احساسات کسی دخیل باشیم. 


+ فیلم‌های علمی تخیلی به شدت اخلاق‌گرا هستند. 


خب خیلی وقت این بخشم تموم کردم. فقط یه ذره دیگه مونده تموم بشه اما نمیدونم چرا اصلا دیگه حوصله ندارم. میدونم اگه بخونم راحت این فصلم تموم میشه ولی. نمیدونم چم شد. اصلا دلم میخواد گریه کنم :(((((


بیخیال شاید باید حواسمو پرت کنم. اما به چی. حوصله هیچی رو ندارم. اصلا حالم خوب نیست. گشنم اما میلم به هیچی نمیره :(((( فقط دلم میخواد گریه کنم که اونم نمیاد :/ میخواستم برم پیاده روی ولی انگار بدنم حال نداشته باشه دستو پام خسته ان :دی