روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1215 : اتفاق

اتفاق مزخرفیِ که تو وضعیتی گیر بیفتی که نه راه پیش داری و نه راه پس.نه این که جلو رفتن یا به عقب برگشتن مهم باشه. نه اینو حتی خودتم نمیخوای فقط انگار وسط یه خلا گیر کرده باشی. از یه طرف مطمئن باشی همه چیز واقعی بوده از یه طرف ببینی نه هرکسی بفهم فکر میکنه دیوانه ای چون نه اثبات میتونی بکنی و نه تحلیلی. دنبال اثبات نیستی. نه برای بقیه. شاید کمی برای خودت. فقط در این حد که مطمئن بشی دیوونه نبودی. اما بعذ ببینی که دیوانه هستی. ولی دنبال تحلیل هستی ولی به جوابی نمیرسی. بر عکس مواقع عادی که تحلیلها خیلی شاید پایانی نداشته باشن و زوایای بیشتری از درک و فهم رو بهت برسونن این بار همچین چیزی نیست. شاید چون اصلا تحلیل نمیشه. نمیدونی چرا. نمیدونی چجوری تموم شد. همونطوری که انگار شروع شدنشم نفهمیدی انگار که یه رویا بوده باشه ولی تو تو تجربه‌اش کردی. تو زندگی کردی. تو میدونی و مطمئنی. با این حال تنها راه همین که سکوت کنی. شاید یه روز یه جایی بفهمی شایم همینجوری بمیری عذابش اینجاست تو فهمیدنو دوست داری نمیخوای هوارش بزنی. اما زندگی همینِ پ از اتفاقاتی که جوابی براش نیست.فقط باید به خودت اعتماد کنی و فکر کنی شتید اتفاق بیفته من دیوونه هستم اما نه در این حد. هر چند برای ما دیوانه ها شاید بیشتر مسائل همینجوری باشه. هیچی به صورت عادی نه فقط به خواست ما که انگار توی ذات زندگیمون باشه اتفاق نمیافته. ما همیشه غافلگیر میشیم. همیشه دیوونگیمون چه از شادی چه از غم و چه از رنجی که بینش اتفاق میفته ادامه پیدا میکنه. اما این نشون میده ما هستیم. ححتی اگه هیچکس باورمون نکنه. دیونگی های مارو هیچکس شاید نفهم. همین که خودمون هم بدونیم یعنی اتفاق افتاده. 

  • مائده