روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

1212 : بعد مدتها بیخوابی

خب خیلی وقت بود انقدر دیر نخوابیده بودم شاید. به زود بیدار شدن عادت کردم اما امشب، امشب با بقیه شبها فرق داره. خیلی فرق داره. دارم فکر میکنم که شاید باید گریه کنم. یعنی هرکسی باشه قاعدتا این کارو میکنه. اما من نه جلوی خودمو گرفتم. انگار که بترسم با اشک ریختن ازم جدا بشه. چیزی که جزئی از احساسمِ. فقط از درون. بیرون چیزی نیست. هیچی هیچی. انگار هیچوقت نبوده باشه. انگارهمش توهم باشه خواب رویا خیال هرچی. اما من، فقط من میدونم واقعی بود واقعی هست. به هر حال یه چند ماهی میشه زندگیم اینجوری گذشت. خیلی شیرین. خیلی رویایی. از اولشم باید میفهمیدم. یعنی میدونستم یادم رفت. یادم رفت زندگی من خوشیاش مقطعی و کوتاه بود. حالا دوباره انگار وقت اونروی زندگیم. فکر نکنم خیلی راکد بگذره نمیدونم شایدم بشه. کسی چه میدونه. خودمم نمیدونم. انگار هیچی هیچوقت ندونسته باشم. فقط خیلی راحت قبولش کردم. نمیدونم چجوری. چرا مثل بقیه نیستم حالا. اولش چرا اما اون موقع نفهمیده بودم. فکر کردم اشتباه کردم کلا اما حالا فهمیدم. چرا چرا عکس العملی نشون نمیدم؟ پیش خودم میگم چه اهمیتی داره؟ مگه از اول نمیدونستی؟ اونم میدونست. میدونم برای اون یا از اول چیزی نبوده یا هنوزم هست با این که ظاهرا همه چیز تموم شده به نظر میرسه چه اجباری چه دلخواهی. مشکل اینه که من نمیدونم. اما باز میگم مگه مهم. مهم منم. شاید واسه همین خیلی غصه نمیخوردم. عادت دارم به از دست دادن به کم بودن به غایب بودن. فرقی نمیکنه ادم باشه یا وسیله باشه یا سلامتی باشه یا هرچی. این زندگی‌منه انگار اصلا رو همین موضوع بنا شده باشه. میگه یعنی دلتنگ نمیشی.مگم چرا ولی مگه از اول نبود؟ از اول دلتنگی بود. اون وقفه ها حتی. باید میفهمیدم برای چیه. ولی خب باز چه اهمیتی داره. یعنی اکه میدونستم قرار بود نمونم؟ قرار بود عقب بکشمو پای حرف و احساس خودم نمونم؟ معلومه که قرار نبود. مگه دست من بود؟ اصلا مگه میشد جلوشو گرفت. میبینی اونور همه چی داره درست میشه اما اینور اینجوریِ.  همیشه همینه. نه که غصه نخورما. انگار همه وجودم یهو به هم بپیچه. دلم خالی بشه یه حفره وسطش مثل ساعت شنی همه اینا رنج. یاد حرف اسکار وایلد افتادم میان من و شادمانی ، در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می‌اندازد. 

نمیدونم اینده چی بشه. ولی میدونم هیچی اونجوری نمیشه. یعنی تا قبل الان. نه فکر نمیکنم درست شه. یعنی درست بشه هم اینجوری نمیشه. من میفهمم چیزی تغییر کرد شاید حتی زاویه نگاهم به همه چی. با یه اتفاق شاید سادگیم دیگه هیچوقت برنگرده هیچیم   عجیب که بهتره بگذریم. راستش قصد ندارم دیگه به هیچ اینده ای خوشبین باشم. دیگه اهمیتی نداره. کار میکنم تا وقتی که بشه تا وقتی بتونم تا وقتی دلیلش هست. تموم که بشه تمومِ. همه چی زندگی منم. ادمی که هدف نداره باید خودشو بکشِ. زنده بودن حماقتِ. هنوز آدمایی هستن که دوسشون دارم و دلم میخواد مثلشون بشم. استادم اول از همه. سونتاگ وولف کافکا بارت بنیامین و و و لیستی که روز به روز بهش اضافه میشه...

بهتره برم کلی کار دارم از فردا. اولش باید تلاش کنم. تلاش کنم خودمو بکشم. بندازم رو غلطک شاید بعدش آسون شه اینقدر خودمو غرق کنم اینقدر سر خودمو شلوغ کنم که یادم بره یادم بره زندگیرو یادم بره. 

  • مائده