روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1206 : اینور اونور همه ور

فرض را بر این بگیریم که وی میخواست مشتی بر صورتمان بکوبد تا ما را به خود بیاورد. این فکر ها الان به مغز معیوبمان خطور کرده است. اما مشتی بر صورت کجا و مشتی بر احساساتمان کجا. جوری رفتاز کند مثلا به خاطر ما انگار احساس ما به یورش هم نیست در حالی که ما میدانیم چقدر یعنی فکر میکنیم که میدانیم چقدر به همه ورش بود نمیدانیم هست یا نه. اما میدانیم که مارا دوست داشت اصلا مگر او همچین آدمی بود؟ نه نه او همچین ادمی نبود. همیشه همه چیز ما را زیر نظر داشت هوایمان را داشت از فکر هایمان نگفته با خبر بود به دلمان راه میامد نه که سخت گیر نباشد. بود خیلی بود اما این کار روا بود؟ نه نبود. مگر نمیدانست چقدر او را دوست داریم و چقدر احساسات او به همه ورمان بود. این مهم ترین چیز بود. درست است که ادمی زاد اشتباه میکند اما به هر حال کج فهمی ما هم روا نبود. اما ما اورا دوست داشتیم نمیشد جور دیگری میگفت. اندکی مهربان تر. آخر ظاهرا وی وقتی عصبانی شود خیلی وحشتناک میشود. انگار حتی مارا نگاه نکند حرف نزند و مارا نادیده بگیرد. این رفتار وی به همه ورمان فشار میآورد. حالا هی این ور اون ور میگوییم. اما نمیشد یعنی همه چیز درست شود؟ نمیشود توبه کنیم؟ نه برای اینور یا آنورمان ،که گیر داده ایم اصلا چه اهمیتی دارد که چه برداشتی شود. دیگر اخلاق ادب زبان چه اهمیتی دارد وقتی او از ما دلگیر شد و ما نیز از او و جفتمان به همه ورمان باید باشد. و من بیشتر‌ اورا فکر نکنم. حالا این که واژه دیگری به کار نمیبریم خیلیست. دلمان خیلی تنگ شده خیلی خیلی خیلی اما ظاهرا او به هیچ ورش نیست‌ و همین این به همه ور ما هست والا اه هی اینور اونور. دلمان گرفته جای خالی حتی همان خود نصف نیمه اش دهن کجی میکند پلی افسوس این هم به هیچ وری نیست. :((((

به نظرتان میشود مارا ببخشد و مارا به همه ورش بگیرد و ببیند چگونه همه چیز را به همه ور خود میگیریم و کار میکنیم؟؟ میشود صدایش را مهربان بشنویم؟ نه نمیشود دیگر هیچ چیز درست نمیشود‌😣

هعی بشدت احساس ندامت به همه ورمان از درون و بیرون فشار میآورد. اما تقصیر ما هم نبود اگر اشتباه فهمیدیم خیلی بد توجیحمان کرد. اما این فشار ها چه سود او دیگر مارا دوست ندارد و ما به هیچ ورش نیستیم :(

  • مائده