روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

من دارم ریسک میکنم. شاید هیچ ادم عاقلی هرگز همچین کاری نکنه. اما من عاقل نیستم. ریسک نه برای امنیت خودم برای امنیت اون. اونی که به طرز غیر باوری انگار اومده تا معجزه زندگی من باشه. تا با تمام نقص ها درد ها رنج ها خوشبختی رو نشونم بده. اما انگار خیلی چیزا میخواد دست به دست بده که جلومونو بگیره تا با هم بودنمونو خراب کنه. و من که تمام شجاعتمو ازش میگیرم،تا عقب نکشم.  تا نخوام فکر کنم به اگه ها به این که نکنه اتفاق بدی بیفته یه روز. نکنه تا نتونم کنترل کنم. و هزار تا شاید های مختلف حتی جدی خیلی جدی. اما من نمیتونم نمیتونم نه که فکر نکنم. فکر نکرده باشم به این که شاید باید درد بکشم حتی بمیرم تا اون راحت باشه. نه فقط به خاطر خودم. که حتی برای اون من نمیتونم نمیتونم رها کنم عشقو من میدونم که شاید یه جنگ توی راه داشته باشم اما ترجیح میدم یه سرباز باشم نه یه اسیر. اسیر یه انتخاب غلط که حتی شاید اونم به خاطر من به خاطر ترس من طول بکشه تا به آرامش برسه. من میدونم هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. میدونم شاید حتی از دستم در بره اما میدونم با اون و به خاطر اون، ادم بهتری میشم میتونم میتونم بجنگم. که اگر اون نباشه زندگی هیچ هیچ دلیلی برای ادامه دادن نداره هیچ عشقی. نمیتونم زنده بمونم. من میخوام برای اون بجنگم  بجنگم که بهتر باشم حتی اگه خودخواهی به نظر بیاد. فکر میکنم همه باید اینجوری باشن نباید از ترس عقب کشید.

 

چارتار ، غزل نشد

  • مائده

غزل نشد

چارتار

نظرات  (۱)

سلام
عشق آدمو نمیکشه
تنهایی آدمو نمیکشه
غم جدایی آدمو نمیکشه
ولی ترس میکشه...
فکر میکنم همه آدم های بزرگ عقیده دارن برای تبدیل شدن به آنچه توی ذهنشون دارن باید رنج بکشن. متحمل شدن رنج یعنی افتخار
بجنگید :)
پاسخ:
سلام. 
درسته ادم رو نمیکشن. ادم خودش انتخاب میکنه که میتونه ادامه بده یا نه که میخواد زندگی کنه یا نه. که رنج کشیدن هم گاهی جایگاه و اهمیتشو از دست میدا. بعد یه چیزایی که تجربه میشه چیزی جاشو نمیگیره هیچ چیز به اون اعلایی اولی نمیشه ادم فقط خودشو میکشه جلو و فقط نفس میکشه اما زندگی‌ نمیکنه. من خوب یا بد ادمیم به هرچیزی راضی نمیشم گاهی صفر و صدی. ترس هم زندگی کردنو تجربه کردنو از ادم میگیره پس درسته میکشه. 
این جمله آخر عالی بود همه آدم های بزرگ ...  مرسی :)