روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1194 : تئاتر

+ تبرئه ی خود مستلزم افشاگری خود هم است. 

+ افشاگری خود فقط زمانی در هنر قابل تحسین است که کیفیت و پیچیدگی‌اش به آدم‌ها فرصت بدهدتا از بطن آن به شناختی از خودشان برسند. در نمایش میلر ، افشاگری خود فقط رفع تکلیف از خود است. 

+ بدترین تخطی‌اش  امتناع از به نمایش در آوردن هرچیزی بوده که تماشایش واقعا دردناک است. 

+هر ایده و فکری را میشود به یک کلیشه تقلیل داد و کارکرد کلیشه هم اخته کردن ایده هاست! البته ساده سازی فکری کاربرد های خاص خودش را دارد، برای خودش ارزشی دارد  مثلا حضورش در کمدی کاملا ضروری است. اما با آثار جدی مغایر است.

+ امید به هوشمندی در تئاتر از راه «جدیت» قرار دادی حاصل نمیشود!

*ظرافت!

+ ما هنوز هم تمایل داریم تصویرمان از فضیلت را در بین قربانی‌هایمان بجوییم  (خیلی ناخودآگاه یاد عاشورا افتادم یه مثال واضح)


خب فعلا تا همینجا خوندم دیر شروع کردم. ولی بدک نبود. این بخشی از فصل سوم هست که کلا راجع به نمایش و تئاتر هست .امروز که اینو میخوندم فکر کردم لزومن نوشته های سونتاگ رو رازم نیست مثلا توی خود کتاب فهمید یعنی یا فقط در مورد همون موضوعی که میگه. من یجورایی شاید به مرور یاد میگیرم که چجوری میبینه چجوری فکر میکنه و چه چیزایی رو مورد بررسی قرار میده. نمیدونم چجوری بگم. منظورم اینه ادم یاد میگیره دیگه کسی مثل من که خیلی شاید هنوز زمان یادگیریش هنوز دنبال اینم که چجوری باید دید چجوری باید فکر کرد چه چیزایی مهم چه چیزایی نیست هرچند که به لطف کسی اینهارو یاد گرفتم تا حدودی یعنی مهم ترینهاشو ولی بازم احتیاج دارم. 

بگذریم. مامان کتلت درست کرده منم میخواستم برم عکاسی و تصمیم بر این شد کتلتو بریم بیرون بهوریم منم عکاسی کنم با این که کتلت دوست ندارم اما جذاب میاد. امروز اولش خوب نبود برام. دلم میخواد خوب تموم بشه.صبحا دو روز خست که میرم پیاده روی وقتی میرم اون موقع نمیخوابم دریته امروز خوابیدم چون از پریرپز نخوابیده بودم دیشبم در حد دو سه ساعت. ولی راضیم از خودم. دیگه برم.