روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1193 : عکس عکس عکس ... دلتنگی

خب بزارین تعریف کنم که چی شد. خبر خوب این که این چند ماه همینطور که به اخر رسید عکاسی پروژه عیدم تا همینجا به نظر خودم خیلی پیشرفت کردم از اونجایی که عکسارو ریختم توی گوشی. این عکسای آخرمو خیلی دوست دارم چون که البته یه خورده تغییر کرده و من همش به این فکر‌میکنم این تغییر چی بوده. نه این که کلا عوض بشه ها. نه ولی نگران این موضوع بودم. برا این که تجربشو اشتم با این حال فکر میکنم بهتر شده. ولی خب ادم همیشه ممکن یه فکری کنه بعد اشتباه باشه. شاید مطمئن نیستم اصلا باید ادامه داشته باشه یا نه یعنی این چیزی که اتفاق افتاده. فعلا که باز میرم عکاسی. یعنی یجوری عکسای اول چند ماه پیشم در نظر خیلی بد میان. یه کشو بزرگ گذاشتم برای دوربینو وسایل عکاسیمو عکسای تاییدیم فعلا رفتم عکستمو درارم اغا نمیدونی چقدر دلم خواست.دلم لپ تاپمو با عکسامو میخواد خیلی اصلا خیلی حال دلتنگی بدی اومد سراغم انگار ازم کنده شدن. اگه هیچوقت درست نشه اگه همه عکسام بپره هرچند هارد لپ تاپ که چیزیش نشده. اما خب. مهم اینه به هیچکدوم از عکسام جز چاپ شدشون دسترسی ندارم. اصلا عکس چاپ شده یه چیز دیگست. دلم میخواد عکسامو چاپ کنم. باورتون نمیشه که چجوری چقدر فرق داره انگار وجود داره کی بود میگفت که عکس شئ هست. وقتی شی که چاپ میشه رو کاغذ میاد نه وقتی تو گوشی تو لپتاپ تو دوربین. دلم میخواد عکسامو دستم بگیرم. اصلا عکسای تاییدیمو میدیدم باورم نمیشد من گرفتم یه همچین حسی بود. عکس دیدنو دوست دارم. دلم میخواد کتاب عکس بگیرم زمین تا آسمون با دیدن عکس توی صفحه های دیجیتال تفاوت داره انگار روح داره زندست جسم داره اصلا همه چی داره بر عکس اون عکسا که هیچی ندارن. دلم میخواد عکسای جدیدمو لمس کنم. ادم وقتی چاپ میشه باور میکنه یه کاری کرده واقعا اثر تولید کرده نمیدونم باید چجوری بگم فقط میدونم میدونم خیلی دلم تنگ شد حتی برای لمس کردن عکسام عکسای جدیدم روی کاغذ. تا تجربه نکنین شاید نفهمین شاید تا عکاس نباشین. هرچند خیلی عکاسا هستن این روزا گند زدن. چقدر بدم میاد ازشون. حتی دیدم این ادم به کسایی که مثلا طرفدارشونمم رحم نمیکنن. دنبال منفعت دنبال اسم دنبال بزرگ کردن خودشونن. کاش از خودشون چیزی داشتن. کاش. 

خب این چندتا عکس  که همینطوری به نظرم اومد .












  • مائده