روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1191 : مرگ تراژدی

خب بالاخره بعد ده روز از شروع عید بخش مرگ تراژدی از فصل سوم کتاب علیه تفسیر رو خوندم. هرچند که بالاخره عزممو جزم کردم و راستش فقط خواستم بخونم و انجامش بدم حتی با دشواری های فضا و به خاطر این به خودم نهایت افتخارو میکنم که نباید مغلوب بشم.

اول بزارین تعریف کنم که به نظرم چجوری بود. اوایلشو کاملا میفهمیدم حتی وقتی اسم از ادمایی نام میبرد شاید حتی نمیشناختمشون اما باعث شد اشنا بشم ولی وقتی پای اثارشون اومد وسط ام واسم مثل یه چجوری بگم من خب ادم وقتی هیچی ندونه مثلا از شکسپیر هملت رو نخونده باشه خیلی فرق داره تا خونده باشه یعنی کاملا حرفاشو درک میکنه. من تقریبا هیچی نمایش نامه نخوندم. فرق بین تراژدی و فراتئاتر رو که توضیح داد کاملا فهمیدم. اصلا کلا توی این اثار ومثالهایی که میزنه من گیج میشم. یعنی فکر کنم اگه خب ادم خونده باشه و بدون خیلی براش روشن تره دیگه. کتاب داستان و رمان کوتاه رو هم خوندم همین بود از یه جایی ولش کردم و خوب نخوندم‌‌. برا این که نمیدونستم. یعنی عصبیم میکرد راجع به کتابی حرف میزد از یه نویسنده هرچند از زندگیشونو اینام بود ولی وقتی کتابیو میگفت من دلم میخواست خونده بودم کتابو بعد اونو میخوندم.یعنی از این نفهمیدنم فقط خوندنم اعصابم خورد میشد.  میدونم البته اشکال از منه ها. این کتابارو میخونی میفهمی چقدر نخوندی اتفاقا باید بخونی که بدون یچی باید بخونی دنبالش بری. الان که فکر میکنم خیلی دلم میخواد بخونمش. متاسفانه دست کسی دادم و باید دوباره بخرمش بعدا. بگذریم. میگم کلیتشو فهمیدم فکر کنم اما جزئیات و این که توی مثالها چجوری هست تا مطمئن باشم برام جا افتاده رو نه چون من هیچی نخوندم از اینا :(((


انگار داشتم میمردما. یعنی خب دیروزو فقط رفتیم بیرون تفریح هیچ کاری نکردم بقیه روزا میخواستم. اینجوری نبود وقت نداشته باشم اما انگار گیر کرده بودم.