روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1190 : بالکن نویسی

راستش از صبح خیلی دارم سعی میکنم کار کنم. حالمم خوبه اتفاقا. از یه لحاظایی عالی. خیلی عالی. مثل رویا. جوری که وقتی بهش فکر‌میکنم اشگ شوق توی چشام میاد. با این حال تمام زندگی‌این نیست همیشه ناراحتیایی هست هرچند خیلی فکر‌نمیکنم یعنی اصلا نمیدونم به چیشون فکر‌کنم یعنی شاید اصلا چیز جدیدی نباشه همون قدیمیا با روشهای جدید تر اعصابمو خورد میکنن. ولی خب ذهنمو مشغول کردن انگار اون ته مه ها. درگیره با خودش. 

شاید نباید بنویسم باید صبر کنم ببینم چی میشه. کاش همیشه من اینجا بودم کاش هیچ چیز دیگه ای نبود. کاش کاش کاش کاش...

اما در نهایت زندگی در بیرون اینجا هست. تلخ و آزاردهنده. با آدمهایی که یه تضادی هست توی روابطت باهاشون. دوسشون داری اما نمیخوای یا نمیتونی فقط رنج میکشی و انگار تحمل میکنی. نمیدونی چیکار کنی. گاهی برای درست کردن یسری چیزا تنهایی کاری بر نمیاد. باید بقیه هم همکاری کنن وقتی نمیخوان وقتی هرکس حقو به خودش میده چجوری میشه این خرابه رو آباد کرد؟. 


چند روزه هی میگه من میخوام برم. بگم برو یه چیزه بگم نرو یه چیز‌با این حال نمیدونم تنها چه میکنه. مدام بهم میگه آخرین لحظه هاست. از اینجا برم دیگه خواهری نداری دیگه هیچ راه ارتباطی نداری. چی بگم ؟ خب میگم نرو چجوری میخوای زندگی کنی یعنی تنها نمیددونم نمیدونم چی بگم بگم برو پیش خودم میگم راحت میشه مها کلا خودآزاری روانی خودشو میده شاید منم بدم اما فکر میکنه از بیرون شایدم من اشتباه میکنم. چی بگم رو اعصابم این حرفا. بهش میگم نمیدونم دیگه چی بگم هرچی میگم یه چی میگی. هرکاری میخوای بکنی بکن برا چی مثلا هی به من میگی چی میخوای بشنوی وقتی جوابتتو داری. 

و من میگذرم. با این حال ظاهرا مهربون شده لحظه هارو با هم میگذرونیم با نیش کنایه. خب من تمام حقو بهش نمیدم اما خب بعضی جاهام حق داره. اصلا مشکل همیه همه حق دارن فقط نمیدونن توی چه چیزایی. الان اومدیم توی بالکن زیاد حوصله ندارم حوصله بیرون بودنو. درست باید قبول کرد که هست اما کاری ازم بر نمیاد همین ازارم میده. این روزا سعی میکنم سکوت کنم. جواب حرفاشو ندم. با چراغ خاموش میخوابمو از پنجره مشبک مات ضل میزنم به نور آشپزخونه. عود روشن میکنه هم همینطور. زیاد تکون نمیخورم. روی تخت. سعی میکنم بلند نفس نکشم و و و. 

من روزای بدی ندارم آرومن اتفاقا از اون طرف همه چی عالی برام مثل رویا فقط فکر از بعدا میتونه تلخی رو یه کم پخش کنه. ولی خب به این فکر میکنم از یه جایی به بعد دیگه دست من نیست. هرکس خودش انتخاب میکنه. سعی میکنم فکر نکنم این طرفم چقدر همه چیز میشد شاد باشه خوب باشه. سعی میکنم قبول کنم که من قرار نیست بتونم همه چیزو درست کنم شاید باید بعد سالها خراب بشه چمیدونم جدا بشه شاید باید خودمو بکشم عقب اره شاید باید بگم وقتش خودتون با خودتون رو در رو بشین و یه بار برای همیشه یا درستش کنین یا خراب. فقط میدونم تنفر اول از همه زندگی خود ادمو خراب میکنه. فهمیدم نباید اون چیزی که برای خودم انتخاب کردمو با تعصبات بخوام تو مغز زندگی یکی دیگه فرو کنم. شادی های این روزا یا شاید آرامشش در آینده تلخی بشه دلتنگی بشه رنج بشه ووو ولی باید پذیرفت و فکر نکرد وقتی کاری بر نمیاد از دست ادم. 


دلم میخواد فکر کنم که رویاهام هم اینطرف ماجرا محقق میشه. میرسه. میدونم یه روز تموم میشه. من عاشقشم‌. و این  انگار هدیه ای هست که برای همه سختیام دلتنگیام رنجهام صبرهام حسرتهام بهم داده شده. شایدم نه. شاید شانس. شاید اتفاق. هرچی که هست من باهاش احساس خوشبختی دارم. کاش روزی بشه ابدیتی باهم ساخته باشیم. منو تو. 

اصلا دلم میخواد شاملو بخونم  نامه های شاملو به آیدا. دیشب بود فکر کنم باهاش حرف میزدم شایدم امروز صبح منو یاد شاملو انداخت. منو دیوونه کرد. از تمام دنیا تنها اونو دوست دارم . وسلام :)


گفتم اومدیم تو بالکن؟ مها ریسه هاشو وصل کرد روشن بشه اخه لامپش گیر داره. الان تنها دراز کشیدم مثل خجسته ها. آسمون سرمه ای تیره. مها رفت حموم. من بهش حق میدم گفتم که ولی نه همه جا شاید خب باید گفت ادما متفاوتن اونم متفاوت چی بگم نمیتونم بزور ازش بخوام مثل من فکر کنه فقط امیدوارم پشیمون نشه. و البته اونا هم .


دلرم میخواد از فردا کلا بیام اینجا. از صبح تا شب.


خب اومدم تو اتاق اصلا سر درد گرفتم باور نمیکنین. بوی مگس کش میده عوده 😭😭🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

  • مائده