روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1158 : و عشق تنها عشق، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...

من از ساعت هفت بیدار شدم هرچند وسطش چرت زدم اما این که بخوابم نبود کلا جام که عوض میشه هم زود خوابم میبره و هم زود بیدار میشم. تختمو دوست دارم و پایین بودنشو با این که چراغ مطالعه‌امو روشن کرده بودم اما نور بالا نرفت یعنی جوری نبود که مهارو اذیت کنه بعدشم که خاموش کردم بخوابم نور اشپزخونه معلوم بود صدا هم که ظاهرا بالا نمیره در هر صورت سب آرومی‌بود بعد از مدتها احساس راحتی کردم و برای خودم بودمو نگران نبودم. 


دیشب فکر کردم اما هنوز مونده همشو مینویسم و حواسم هست یعنی یسری پست های خودمو از پارسال دیدم و خب به نظرم هنوز مونده تا اونجوری درست بشم. یعنی بهتر بشم شک دارم کلا اخلاقی خیلی سریع از سرم بیفته اما خب سعیمو میکنم. مثلا همین شاید خیلی خجالتی بودنم یا تعارفی بودنم یا معذب بودنم یعنی فکر میکنم حداقل در مورد بعضیا به کل باید برداشته بشه و خودمم دلم میخواد واقعا در نتیجه جدی تر میرم تو کارش اما نه الان نمینویسم شاید خورد خورد هرچی یادم اومدو بنویسم بعد یهو بزارم یه پست واحد که برای سال دیگه ددسترسیم بهش باز راحت باشه. الان هنوز  دارم  میبینم و وااای مامان هی میاد صدام میکنه پاشو پاشو حاضر شو دیر شد اصل هرچی تو مخم بود پرید برم خرید کنم تموم شه راحت شم اه دلم میخواد جای خرید واقعا کارای دیگمو کنم ولی اه باید تحمل کنم امروزو البته زیادم بد نیست یعنی درست از شلوغی خوشم نمیاد اما حالو هوای عید این که انگار همه دارن اینجوری پیش میرن لذت بخش تازه شدن بهار شدن نو شدن. باید سعی کنم لذت ببرم. باید برم. 

وایالان چند دفعست تو این چند روز تواتاق که هستم یهو مها بهم میزنه مثلا با دو تا دستاش میزنه یهو تو شقیقم محکم منم حواسم نیست یعنی تو فکرم بعد عصبی میشم وای دلم میخواد گریه کنم دیگه الان داد زدم داد که نه جیغ بود بدم میاد کسی دست بزنه بهم اینجوری عصبی میشم اینجوری  فقط دارم گریه میکنم ازش متنفرم دلم میخواد بزنمش اصلا خیلی بد میشه حالم خر نفهم نمیفهمه وقتی بهش میگم اصلا نمیدونم چجوری باید بگم که چقدز عصبی میشم و دست خودم نیست. یه بار دیگه این کرو کنه مطئن نیستم حتی بتونم خودمو کنترل کنم. احمق. اصلا خالی نمیشم هرچی میگم. دلم میخواد فقط بزنمش. 

  • مائده