روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1143 : ازش متنفرم

ازش متنفرم. از این بازی که راه انداخته و فکر میکنه برنده میشه اما فقط داره نابود میکنه و خودشم وسط ماجراست. مطلقا اون هیچ اهمیتی برام نداره. هیچ اهمیتی نداره. اگه بیرون از اینجا یه آدم این چنینی میدیدم هرگز حتی دلم نمیخواست هم کلام بشم باهاش. ازش متنفرم از این طوفانی که دنبالش. طوفان نیست مرگ. ازش متنفرم از حقارتش از بی چیزیش از بیشعوریش از بیشرفیش از همه چیش. یه عمر بازی راه انداخت هیچ سودی به حالش نداشت یه کبکی هست که فقط سرش تو برفه نه میبینِ نه میشنوه هیچی یه ابله که فقط توهم آگاهی زده و هیچ درکی از هیچ چیز نداره پر مدعا و تو خالی. چجوری میتونم متوقفش کنم؟ چجوری میتونم جلو تیشه ای که به ریشه میزنه بگیرم چجوری دست تنها میتونم. این انگار فقط از دست من باید بر بیاد فقط من باید بتونم اما من هیچ توانی ندارم نمیدونم چجوری میتونم. کاش میمرد کاش تمومش میکرد. خسته شدم از مرگی که به جون اونا میخواد بندازه. هیچی نیست هیچی ولی همین بی چیزیشو از اونا داره کاش میفهمید کاش شعور داشت کاش یه خورده قدر شناس بود. کاش بتونم کاری کنم. اما هیچ راهی نمیبینم. کاش میفهمید و دست از این بازی بر میداشت. 

نمیتونم این قضیه در مورد من نیست که شونه هامو بندازم بالا و بگم حرفش مهم نیست خیلی گنده تر ز این حرفاست من نگرانم  نگرانم همینجوریم انگار داره همه چیز ریز ریز ریز نابود میشه  ریز ریز ریز صداشو میشنوم. صدای مرگ رو  صدای نابودی رو. هرگز دیگه حتی خون هم نمیتونه بهانه ای برای ارتباطمون باشه ما هیچ نسبتی به هم نداریم. هیچی

بزرگترین دشمن آگاهی جهل نیست، توهم آگاهیست! استیون هاوکینگ

  • مائده