روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1140 : من حتی هیچ هم نیستم. حتی هیچ...

خب فصل دوم تموم شد و ناتالی ساروت و رمان رو هم خوندم. چقدر سونتاگ اسم نویسنده آورده بود و کلا تا اینجای کتاب که خوندم خیلی نام میبره مثال میزنه مقایسه مکنه اسم کتاب میگه اصلا احساس حقارت کردم و کوچیکی. واقعا احساس کردم هیچی نیستم بیش از حد هیچی نیستم این آدم چقدر خونده که این همه فقط تا اینجا مرتبط با چیزی که میگه نام میبره بعد من واقعا خاک بر سرم:/ هرچند که خاک هیچ اتفاقی برام رقم نمیزنه اما میخوام بگم اصلا میخونم بیش از اندازه احساس میکنم بلد نیستم نمیدونم و نخوندم انگار چیزی یعنی تا قبلش نوشته بودمم کلا سونتاگ خیلی خونده خب خودشم تو اون کتاب گفتگوی رولینگ استون نوشته بود که مصاحبه شو توی کتاب خونه سونتاگ انجام داده جاناتان کات. یه کتاااب خونه با هشت هزار کتاب که خودش اسم آرشیو آرزوهایم و سیستم بازیابی شخصی‌ام گذاشته بود. خیلیِ. خیلیِ. یعنی من همون موقع هم که خوندم به وجد اومدم اما الان وقتی این کتاب علیه تفسیرو میخونم واقعا دارم انگار ثمره‌اشو میخونم. تازه این نوشته هاش برای حدودای همون ۳۰ سالگیش بعد با یه تسلطی نوشته همه جوانبو انگار سنجیده و خب اگه آدم با دقت به خونه و جدا از مطالبی که گفته میتونه ادم یاد بگیره اون طرز فکر کردن سنجیدنشو نوشتنشو بررسی کردنشو همه چیشو جدا از اون خود چیزای دیگه کلا میگم خیلی خفن این کتاب برای من حداقل. جوری از نویسنده ها میگه که ادم واقعا میفهم کل آثار طرفوخونده بعد فکر کن این همه ادم تازه تعداد کمی رومسلما نام برده که من خودم خیلیاشونو نمیشناسم :/. استادم همینجوری تازه مثل سونتاگ. چقدر دلم میخواد مثل این ادما میشدم. واقعا احساس حقارت میکنم که با ۲۴ سال سن اینقدر هیچی نیستمو هیچی نمیدونم اینقدر راحت زمانو از دست میدم بعد مثلا فکرم میکنم دارم کتاب میخونم از پارسال تا الان حدودا شاید فقط سی تا خونده باشم خیلی کمِ من ۳۰۰ سال دیگم به این آدما نمیرسم :((((( تازه میفهمم چقدر پایینم چقدر دیر شروع کردم. چقدر دیر فهمیدم :((((.کاش زودتر میدونستم.  

استاد میگفت مطالعه ای خوب و درست که شما رو متوجه نادانی تون بکنه این که چقدر کوچیکین. مطالعه ای که تحقیرتون نکنه مطالعه نیست. کتاب خوب همچین کتابیِ. 

و خب کتاب علیه تفسیر دقیقا حداقل برای من واقعا همینجوری من در واقع وقتی میخونم این کتابو این قدر که نمیدونم نمیدونم نمیدونم هیچی نمیدونم واقعا نمیدونم :/ هیچی نمیدونم خیلی کم میدونم چیزایی که میگه رو ۹۹ درصدشو نخوندم :/ و یه حس مثل مرگ دارم که من چقدر واقعا در برابر این آدما هیچم کمه برام :((((. و خب شاید خیلی بدتر یادم افتاد در مقابل استادم هیچی نیستم :( هیچی و این حقیقتِ :( اووف نباید زمانو از دست بدم نباید یک ددقیقه بیکار بشم نباید هدر بدم.نباید توقعی داشته باشم.  نمیدونم چجوری میشه ولی روزایی که خونم به خصوص باید تو خاطرم بمونه که هیچی نیستم و باید کار‌کنم :(((( فقط میتونم امیدوار باشم که کار کنم ۳۰ سالگی از این آدم الانم بهتر باشم خیلی خیلی بهتر باید خیلی وقت بزارم که کار کنم رو خودم نباید زمانو از دست بدم باید برم. نباید اینی که هستم بمونم. نه نمیخوام این آدم باشم.