روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1139 : فصل دوم علیه تفسیر

علیه تفسیر، نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، نشر حرفه‌نویسنده


خب از ساعت ۹ بیدارم اما تازه میخوام شروع کنم چند روزم هست که پیاده روی نرفتم شبا اما قول میدم به خودم از فردا صبحا هر ساعتی بود برم و شبم عکاسی. سعی میکنم. 


دیروز زیاد اعصاب نداشتم و خیلی ناراحت بودم در نتیجه خیلی سریع از انسان شناس همچون قهرمان تا ژنه قدیس سارتر رو خوندم و خب خیلی سریع بود و خودمو معطل نکردم ولی فکر میکنم بدم نبود واقعا نباید اینقدر وسواس به خرج بدم به هر حال با یک بار خوندن کتاب سونتاگ در هر صورت جواب نمیده. الانم که دارم فکر میکنم میدونم چی خوندم تا حدودی. نه که بتونم از حفظ بگم یعنی شاید اون چیزی که توی ذهنم مونده فرقی با وقتی نکنه که نوشته ی سونتاگ در مورد یادداشتهای کامورو خوندم. نمیدونم یعنی بقیه میخونن، مو به مو کتابا میمونه تو ذهنشون یا مثل من یه برداشت کلی میمونه شاید هر از گاهیم سر مسئله ای قسمتی به خاطرشون بیاد. به هر حال تصمیم گرفتم به همین با سرعت خوندنم ادامه بدم نکه هیچی نفهمم ولی میگم تند و وسواس به خرج ندم اینجوری هم زمان استفاده بهتری کردم هم زودتر تموم میکنم. بیخیال


این نوشته های این فصل رو که میخونم بیشتر در مورد نویسنده ها کتاباشون و کارایی که کردن یه بررسی کلی شاید حتی من که هیچ کتابی که گفته رو نخوندم نه از کامو نه از سارتر نه از  لوی استروس یعنی حتی نشنیده بودم اسمشو و اسم پاوزه و لوکاچ و میشل لرییس رو هم. با این حال اولشِ. منو یاد اون کتاب درباره رمان و داستان کوتاه انداخت هرچند که خیلی متفاوت بود. اما آدم بعضی کتابارو با این حرفایی که زده واقعا دلش میخواد بخونتشون. و فکر میکنم مثل اگه در مورد کامو میگه تا کتاباشو نخونم اونجوری که باید شاید نشه درک کرد یا مثلا بخوام بگم با چیزی موافقم یا مخالف هرچند که من کیم که مخالف باشم مثال زدم. نوشته ای که راجع به لریس و کتاب مردانگیش بود منو خیلی تحت تاثیر قرار داد شاید از جمله کتابایی. هست که هیچوقت نباید بخونم هرچند اصلا نمیدونم ترجمه اش هست اینجا یا نه. 

نمیدونم قسمتهایی رو از کتاب حوصله کنم بنویسم یا نه شاید آخر فصل هرچند فقط یه بخش دیگه مونده تموم بشه اگه حوصله کردم مینویسم. 


امروز سینا میاد اینجا. وقتی اینجاست شاید نتونم کتاب بخونم شایدم بشه نمیدونم ولی تاوقتی میاد میخوام کارمو خوب جلو ببرم. 

سریع بخونم البته نه به این معنی که فکر نکنم روش زیاد. 

باید کشو های میز توالتمم بچینم یعنی از اونور ببرم اینور.