روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1136 : رقص

خب یه یک ساعتی هست بیدار شدم. آغا چرا من در مورد رقص این همه احساس بلاهت میکنم؟؟ آخرین باری که شاید به طور جدی و شاید با علاقه رقصیدم عروسی خالم بود که فکر کن۴-۵ ساله بودم. و بعد که فیلمشو دیدم خب واقعا ابلهانه بودم و مسخرم کردن رقصمو:/ و خودمم خب دوست ندارم یه دختر بچه لاغر با موهایی که مثلا قرار بود خانمانه باشه و مرتب اخرش انگار از خواب پاشده باشم و یه طورم رو سرم مثل عروسا خیلی خنده دار من کلا از بچگی استعدادی توی لوندی و عشوه و از این حرکات خانم وارانه نداشتم و اصلا نمیتونستم خودمو صاف نگه دارم برعکس دختر خالم که مثل هم بودیم ولی اون انگار آخر مجلسم اول مجلسش بود :/ ظاهرا بخاطر همین خیلی مضحک بودنم  و دیدن خودم و فیلم از اون به بعد با این که بچه بودم ولی دیگه نرقصیدم جز تک و توک اونم با اجبار و البته فقط در حد تکون دادن خیلی کم این پا اون پا کردن. کلا از رقص متنفرم حالا نه این که نصورتو ن این باشه حرفه ای برقصما کلا از همین حتی حرکات و تکون دادنهای مسخره هم. و راستش هیچوقت درک نکردم که بقیه چجوری اینقدر پیگیر و علاقه مندن و جاهایی میرن که حالا حال کنن و تکون بدن :دی جیغ بزنن و وول بخورن:/ میدونم خودمم اولش فکر کردم اشکال از ذهن منه شاید بسته است تو این مورد. اما من واقعا بهش فکر کردم فقط درک نمیکنم یعنی اون حس احمق بودنی که میاد سراغم اون فکر بیهوده زمانو کشتن و مضحک شدن دست از سرم بر نمیداره. حالا چی شد اینو نوشتم بیتا رفته سفر بعد فیلم گذاشته بود دیسکو تایم بعد رو همین حساب واقعا فکر کردم عمرا بخوام همچین چیز ابلهانه ای برای خودم البته تجربه کنم شاید سرگرمی خوبی باشه برای بقیه اما برای من اصلا حکم تفریح رو نمیده و عذابِ. 


بریم روزمونو شروع کنیم. بیان که معلوم نی چشش یا عکس اپلود نمیشه میزنه خطای ۵۰۴ یا آپلود میشه نمیاد.  

  • مائده