روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1134 : بالاخره تخت همایونی رو دارن میارن بعد یه قرنی :/

به نظرتون چه شکلی شده؟ خدا کنه همونجوری باشه زشت و ضایع هم نشده باشه. حالا به نظرتون بالا بخوابم امنیت جانیم بیشتره یا پایین؟ :دی

آخرم حرف من نمیشه رفتار مامان و دفاعش از اون روی مخم هست واقعا با این حال بیخیال تازگی نداره. الان رفتم اتاقو واسه شیشصدمین بار جمع کنم برای وقتی که تختو میارن دیدم کیفمو توی کمدم آویزون میکنم بعد کیفم پایین بود :/ این یعنی کیفمو گشته. چرا واقعا من نمیتونم حریم شخصی داشته باشم به نظرتون نباید جنگ به پا کنم؟؟. درست من چیز پنهانی ندارم اما خوشم نمیاد کسی به وسایل شخصیم دست بزنه همونطور که اون خوشش نمیاد. اوم میدونم میدون حرص خوردن احمقانست بقط باید سعی کنم بی توجه باشم شاید میخواسته لجمو در بیاره اما چیزی که لج منو در میار دفتع مامان از اونه واقعا عصبی میشم. با این که مسئله تکراری نیست. بیخیال. ببینم قرعه ی بالا به اسمم میخوره یا پایین. 


اغا مامان کم بود بابام بهش پیوست که بابا گذشت داشته باش واز این حرفا. منتها من موندم چرا همیشه من باید گذشت داشته باشم؟ البته همه اینایی که مینویسمو به خودشونم گفتما اما واقعا چرا همشه زورشون به من میرسه حالا من که میدونم آخرم زورم نمیرسه ولی حالا‌‌. اوووف. تا یه ساعت دیگه میرسه احتمالا من حال ندارم دیکه کتاب بخونم یعنی تمرکز ندارم. حالا چیکار کنم تا بیاد؟؟

البته باید بگم بالاغرتا من کاریم نمیکنما واقعا کاری نمیکنم  چون خطر جانی داره :/ اما خب نمیشه که ادم همش سکوت کنه گذهی باید کفت :( یجوری حرف میزنن انگار من اونیم که میزنم طرفو شلوپل میکنم اوووف

  • مائده