روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1130 : نمیدونم چرا نمیخواد بفهمِ

که روابط من با اون درست نمیشه. نه تا وقتی که ارتباط اون با من درست نشده. دست از سر من برداره و فکر نکنه اگه من کاریو انجام بدم از طرف من خوب بشه مسئله حل میشه. نه عزیزم من خسته شدم از بس جور کسی دیگه رو کشیدم و این دفعه کوتاه نمیام چون اگه قرار بر درست شدن بود سالها پیش درست میشد. دیگه من بازیچه نمیشم. نوبت اونه. نسبتی هم اگر داشته باشم دلبستگیم بهش روز به روز به خاطر رفتاراش کمرنگ تر میشه اونی که باید تغییر کنه و بفهمه من نیستم. اون که باید بفهم. من بازیچه شماها نمیشم واسطه نمیشم تظاهر نمیکنم نمیخوام ادم خوب ماجرا باشم من دیگه ارتباطی با اون ندارم. زندگی من ممدتهاست که افسارش دست خودم. متاسفم که اونیکه توقع داری نمیشم اما نمیخوام دوباره گیر کنمو جور بقیه رو بکشم نه تا وقتی که مطمئنم اون آدم هیچ تغییری درونش ایجاد نمیشه. این بار نوبت من که بی توجه بشم به اون خیلی راحت شونمو بندازم بالا و بگم به من ربطی نداره.شاید باید به کل خراب بشه من نمیخوام نگهش دارم. خسته شدم از بس اینکارو کردمو پررو تر و پر توقع تر شد. از این وضعیت خسته شدم. دیگه برام مهم میست. دست از سرم بردارین. فقط احساس تنفر میکنم. تنفر 



میبینی دقیقا وقتی احساس میکنی داره همه چی خوب میشه گند میزنن تو حالت. حالا هی زار بزن هیچی درست نمیشه هیچی. 


یه حرفایی شاید کوچیک باشه کم باشه کوتاه باشه اصلا چیژی نباشه ولی وقتی میشنوی منفجر میشی از بس تلمبار شده رو هم. 

همیشه منم که باید تغییر کنم منم که باید واسطه بشم منم که بید ملاحظه کنم منم که باید عقب بکشم منم که باید جلو برم منم که باید حرف بزنم منم که باید خفه شم منم که باید زور بشنوم منم که باید از حقم بزنم منم منم منم. نه فقط من خودم نیستم برای منه اما دیگه نه این منصفانه نیست هیچوقت منصفانه نبوده دیگه نمیخوام

  • مائده