روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1129 : چرت نویس

خب فکر کنم دوباره پشت سرهم پست گذاشتنا و چرت گوییام به حداعلا رسیده اما باید اعتراف کنم راضیم از خودم. دلت تنگ نشده بود برام که اینجوری از همه جا از خودم بنویسم؟  

میدونی الان دقیقا مثل این عکسای مارتین پار شدم همونقدر شاید مضحک و خنده دار که انگار تو ساحلی چیزی خوابیدم رو این صندلیا چشامم نیمه باز دارم آفتاب میگیرم :دی قشنگ روبرو فیس تو فیس با خورشید.  با یه قیافه کج و کوله هم گوشی دستم یه چشی نگاه میکنمو تایپ میکنم :دی تزه بافتنیم تنم کردم یکی نی بگه عزیزم تو سال تا ماهش برف میومد بافتنی تو خونه نمیپوشیدی فازت چیه؟ ولی خب از حموم اومده بودمو دلم میخواست پنجره رو بز بزارم ولی زیاد اونجوری سردم نشه‌ :/

خب از صبح فقط تیکه تیکه کتاب میخونم بعد فکر میکنم. ای کاش میتونستم تفاوت حالی که الان دارمو مثلا با چند ماه پیش بگم. الان یجوریم مثل اون روزایی که میرفتم دانشگاه و مینوشتم. اصلا بلد نیستم بیانش کنم و نمیدونم الان خوبم یا نه. یعنی بیخیال فایده ای نداره فقط میدونم انگار انفاقی رخ داده ولی نمیدونم چی. خیلیم بد نیست  چیز غریبی هم نیست که نا آشنا باشم باهاش میگم حسش که میکنم آشناست قبلن انگار تجربش کردم شاید تفاوت هایی باشه اما خب من فکر میکردم این حالم خاصیت اون موقع اون مقطع بوده فکر نمیکردم دوباره تجربه‌اش کنم. نه که فقط سرخوشی باشه سرخوش نیستم این که بخوام خوش بگذرونم نه اصلا اما یجوری انگار یه چیزی دورم کشیده شده بود که الان داره کمرنگ میشه انگار دارم میبینم واضح تر میبینم میشنوم انگار قبلش با یه چیزی بسته شده بوده باشم و الان نیست اون نیست. نگرانی دارم شاید ناراحتی یه ذره استرس امروز دوباره کمکار بودم اما نه به این دلیل هرچند بیکار مبودم هنوز وقت دارم تا روزمو خوب تموم کنم. بیخیال بهتره دست بردارم برم جدی مطالعه امو کنم. این چند روز کتاب میخونم زبان و دفترمو مینویسم نه همیشه ولی خب ولی احستس میکنم یه کاری نمیکنم اون چیه؟ یادم نمیادش. به عکاسی فکر میکنم به خصوص هرشب که میرفتم پیاده روی و ورزش اما یه چیزی جلومو میگرفت و میگفت امشب نه مائده باید صبر کنی الان وقتش نیست با این حال الان واقها دلم میخواد تنها باشم و عکاسی کنم فقط انجامش بدم و فکر نکنم فقط من باشمو دوربینو عکس و البته اون که کلا پایه ثابت ذهنم قربونش برم :دی :) 


خب خیلی چرت شاید شد.

یعنی کی میشه؟ کاش زودتر وقتش برسه دیگه بیاد. 

دارم فکر میکنم اصلا فکرشو نمیکردم ۹۶ اینجوری بشه. اما هنوز تموم نشده باید صبر کرد بعد راجع بهش نوشت.و این صبر که تمومی نداره اصل. انگاز جزو جدا نشدنی از زندگی ماست.  


  • مائده