روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1121 : خوشحالم

چقدر سما مهربون:))) راستش اینجوری شد که نوشت میخواد برند سین رو تعطیل کنه. و اگه کسی عکسی داره و استفاده میکنه هنوز براش بفرسته. منم مهسا روز پایان نامم یه جفت گوشواره از کاراشو برام هدیه خرید که راستش خیلی ذوق مرگ شدم اون روز و این که کار خود‌سماست براش فرستادم و گفتم بهش که خیلی دوسشون دارم و جزو یادگاریای خیلی خوبم هست. و بهانه ای هم شد که به خاطر بدون خداحافظی رفتنم معذرت خواهی کنم. خیلی رو مخم بود. و خب اون خیلی مهربون جوابمو داد و گفت درکم میکنه و ادم گیج میشه. حالا هیچوقت حرف نمیزنما ولی گفتم از آیدینم تشکر کنه و این که نشست خیلی خوب بود برام. الان خیلی راحت ترم و خب ادم بعضی وقتا وقتی میدون اشتباه کرده باید عذر خواهی کنه یعنی خودم دوست نداشتم اینجوری بی خداحافظی برم به هر حال که خیلی خوشحالم کلا انرژی گرفتم ازش. :)))) هرچند که خیلی تازه کار نوشتما اما سعی کردم راحت باشم. همین. اینم از حس خوب از روز جمعه که شاید تا حدودی ملال آور به نظر میومد. از ساعت ۹ اینطورا بیدارم. زبان خوندم و علیه تفسرم که مشغولشم و الان یه خورده استراحت و نهار بعدش دوباره شروع میکنم.
  • مائده