روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1120 : با تمام اینها...، دوسشون دارم.

این روزا شاید زیادی سرکش شده باشم. شاید زود از کوره در برم. زود حرفمو بزنم مخالفتمو اعلام کنم و بگم. شاید برنجن اما قبل از اون رنجیده شدم وگرنه سکوت میکردم.مثل تمام ۲۳-۴ سال قبل سکوت کنم. با این تفاوت که اون موقع در مورد همه چیز بود حتی وقتی میرنجیدم. فکر میکردم گفتن من چیزی رو حل نمیکنه پس بهتره اونا راضی باشن و من یه دختر مطیع به نظر برسم. نمیدونم. خب خیلی چیزا عوض شده از این وضعیت ناراضی نیستم. از‌گفتن خودم یا نشون دادن ناراحتیم. نه که برام مهم نباشه. مهم نباشه که نرنجن اما باید بفهمن حداقل تلاشمو یک بار کرده باشم. باید معلوم بشه. بازخوردا و رفتاراشون در قبال من و مها. نه به صورت تکی. تفاوت هارو میگم. نه که دختر حسودی باشم اما خب ظاهرا این عمل که هرچقدر بدتر باشی عمل بهتری رو در مقابل میبینی درستِ. نه که من فرشته باشم‌ نه فقط به هر حال از این وضعیت خسته شدم. نمیدونم چی بشه دیگه از طوفان از نگه داشتن دو طرف خسته شدم از واسطه بودن و در آخر ضربه خوردن از دو طرف. انگار همه جا تک میفتم حتی اینجا. گفتن این چیزا به ای معنی نیست که همیشه همه چیز بد باشه یا من در حال شکنجه دیدن باشم مداوم. اما این بخشی از زندگیمه. شاید از نگاه اونها اصلا همچین چیزایی نباشه ولی من، منم و الان اون چیزایی که تجربه کردمو میگم. سعی میکنم آزرده نشم برای خیلی چیزا. سخت نگیرم اما بعضی وقتا فکر میکنم حقمِ و حق ندارم حداقل خودم به خودم ظلم کنم. میگم که فراموش کنم میگم که کینه نشه نه خیلی تند و نه همیشه با مهربانی ولی میگم. میگم تا بدونن من هستم یه شخصیت مستقل و زنده! و همیشم نباید من اونی باشم که دیوارش کوتاه تر از بقیست. هرچند که هیچوقت فکر نمیکنم بتونم اونجوری که باید باشم اما مهم اینه از پس این یکی خیلی وقت از اول بر اومدم زندگیمو جلو ببرم اونجوری که میخوام در عوض سعی میکنم هیچ توقهی نداشته باشم نه بیشتر از اونی که هست در موردم. 

  • مائده