روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1118: فصل اول

خب فصل اول علیه تفسیر برای بار دوم تموم شد. خیلی بیشتر و راحت تر از بار اول خوندم و درکش کردم. یه قسمتیشو نفهمیدم و برام سوال پیش اومد که حالا باید فکر‌ کنم بهش. ولی بقیشو راستش آرزو میکردم کاش اینقدر حافظم قوی بود میشد ترچی میخونم تو یادم بمونه کامل ولی حالا نمیدونم در چه حد میمونن. ولی میدونم نباید وسواس داشته باشم هرچند که خیلی کلا مهم برام اما فکر نکنم وسواس کاری برام بکنه. نمیدونم فصل جدید رو شروعش کنم یا نه اول زبان میخونم بعد دفترمو مینویسم شاید فیلمم ببینم شاید بعدش شروع کردم مطمئن نیستم معزم بکشه :دی.


دید آسمون کم کم پر از ابرای دلبر شد؟. اما من نگاه نکردم اصلا هم خوشحال نشدم فقط میخواست اشک منو دراره حالا هی غروبشم رنگ رنگی کنه. دیگه تا نخوابم یادم نمیره :(