روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1117 : اسمون آبی بدون ابر مزخرف

علیه تفسیر، نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، نشر حرفه‌نویسنده


+ مهمترین ضرورت این است که باید توجه بیشتری به فرم در هنر داشت. اگر تاکید زیاده از حد روی محتوا بادِ غروری در گلوی تفسیر انداخته، توصیف های جامع تر و مفصل تر درباره ی فرم این باد را خالی میکند. ما به یک واژگان خاص ــ واژگانی توصیفی، نه تجویزی ــ برای فرم ها نیاز داریم. بهترین نقد ها آنهایی هستن که ملاحظاتشان دربارهٔ محتوا در تأملاتی که راجع به فرم دارند حل شده و البته از این نوع نقد ها زیاد سراغ نداریم. 


+ صحبت از سبک یکی از راه‌های سخن گفتن دربارهٔ کلیت اثر هنری است. سخن گفتن از سبک هم، مول هر گفتار دیگری که به کلیت مربوط میشود، باید متکی به استعاره باشد. استعاره‌ها هم که گمراه کننده‌اند. 

+ استعاره این را میرساند که در سبک ، مسئله بر سر بیش یا کمیّ (کمیّت) و ضخامت یا نازکی (غلظت) است. شاید خیلی بدیهی به نظر نرسدولی این تصور همانقدر اشتباه است که با پذیرش تصور رایج بگوییم سبک داشتن یا نداشتن واقعا دست خود هنرمند است. سبک نه یک امر کمّی است و نه میشود دو چندانش کرد. یک قاعدهٔ سبکی پیچیده‌تر ــ مثلا قاعده‌ای که نثر را از طرز بیان و فراز و فرودها ی گفتار معمولی دورتر کند ــ به این معنا نیست که اثر هنری سبک بیشتری دارد. 
ولی در عمل همهٔ استعاره‌هایی که دربارهٔ سبک به کار میبرند مادهٔ کار را معادل درون میگیرند و سبک را معادل بیرون. در حالی که عکس این استعاره دقیق تر است. مادهٔ کار یا همان موضوع ، در بیرون است. و سبک در درون. همانطور که کوکتو مینویسد : « سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد. »

+ هیچ کدام از آثار هنری عاری از سبک نیستند، فقط به سنت‌ها و قواعد سبکی متفاوت و کم و بیش پیچیده تری تعلق دارند. 

+ به چشم آمدن سبک ها خودش محصول آگاهی تاریخی است. ...
+ مفهومِ «داشتن یک سبک» به طور متناوب از رنسانس تا امروز یکی از راه حل های بحران هایی بوده که ایده های دیرین دربارهٔ حقیقت و درستکاری اخلاقی و نیز طبیعی بودن را تهدید کرده اند. 

+ سبک پردازی در یک اثر هنری، که متمایز از سبک است، گویای احساسات ضد و نقیضی است (محبت در تضاد با تحقیر، توجه و وسواس در تضاد با کنایه) نسبت به دستمایهٔ اثر است. این احساسات ضد و نقیض با حفظ فاصلهٔ مشخصی از موضوع یرفع و رجوع میشوند و چنین فاصله ای هم فقط با لعابی بلاغی که همان سبک پردازی باشد به دست می‌آید. اما نتیجهٔ ی معمول این است که یا اثر هنری به شدت محدود و تکراری از کار در می‌آید یا این که قسمت های مختلفش ظاهری بی چفت و بست و از هم گسسته دارند. 


+ اثر هنری وقتی به منزلهٔ همان اثر هنری مقابلمان قرار بگیرد در واقع یک تجربه است نه بیانیه یا پاسخی به یک پرسش. هنر صرفا دربارهٔ چیزی نیست؛ خودش هم چیزی است. اثر هنری چیزی در دنیاست، نه صرفا متن یا گزارشی دربارهٔ دنیا. 

+ دانشی که از طریق هنر عایدمان میشودتجربه ای از فرم یا سبک دانستن چیزی است، نه این که فی نفسه دانستن چیزی ( مثلا یک واقعیت یا نوعی قضاوت اخلاقی ) باشد.
 


خب دیگه فکر کنم نوشتن بسه اینقدر خب زیاده من بخوام اینجوری پیش برم از اینم که میخونم خوندنم بیشتر طول میکشه هرچند به رسم همیشه از قسمتهایی که دوست دارم عکس میگیرم اما تایپ کردن اونم با گوشی خیلی زمان بره و خب یه ذره هم امروز حوصلم نمیکشه. همونطور که قبلم گفتم الان کاملا میفهمم جریانو راضیم که دور دومو خوندم. همین.

 خبری نیست جز سرما خوردگی و مریضی. و دلتنگی دلتنگی و دلتنگی...  آسمون امروزو دوست ندارم آبی یک دست الان دیگه همون تکه های تک وتوک ابرم که اون دورها بود توش نیست. کلی گریه کردم. نمیدونم چه مرضی که ادم به یه چیزایی فکر میکنه یعنی دست خود آدمم نیست. فکر کردن به این که نمیتونم بنویسم حتی دوباره هم اشکام داره میاد. عذاب آوره. این که نکنه یروز یروز مجبور شم انتظاریو بکشم که فقط با مرگ میسر بشه. فقط انتظار بکشم بمیرم. انتظاری که دیگه قرار نیست حرفی بزنه بیاد منو بخونم دیگه نتونم ببینمش دیگه چیزی نشنوم ازش این جور وقتا دیگه دلم نمیخواد زمان جلو بره دلم نمیاد بگذره. کاش هرگز اون روز نرسه فکر کردن بهش عذاب مطلق. من ترس از رنج ندارم اون باشه فقط همه رنجارو به جون میخرم اما نبودن اون رنج نیست مرگ هرروزست کابوس. داستایفسکی میگه رنج یگانه دلیل ساختن. ولی وقتی اون نباشه براچی باید ساخت چی رو. معنا از بین میره. زندگی از بین میره. لعنت به این فکرا به این آسمون آبی بدون ابر آبی. دلم تنگ شده. کاش میشد زمانو نگه دارم. کاش همیشه باشه حتا همینقدر دور همینقدر غیر قابل دسترس ولی زندگی کنه نفس بکشه باشه. ولی این امیدو داشته باشم که بالاخره میبینمش که هست. نه این که همه راه ها بنبست بشه. وقتی به این چی ا فکر میکنم دلم میخواد بمیرم.