روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1113 : در ستایش ایزوت

من کوشش بیهوده کرده‌ام تا به قلب خود بگویم که بلند پروازی را

به کناری نهد.


بیهوده نهیب بر او زده‌ام که:

«- ای قلب! از تو، در جهان، سرودگویان بهتری هست»


اما پاسخ او، چون باد، چونان عود

چنان چون نالشی مبهم

بر فراز شب گسترش می‌یابد

صبر و آرام از من باز می‌ستاند و هماره می‌گوید: «سرودی. سرودی»


و انعکاس این صداها، شامگاهان

چونان امواج دریا بر هم می‌غلتد

و جاودانه به دنبال سرودی در گردش است.

مرا اما درد از پای درآورده است

و سرگردانی جاده‌ها، چشمان مرا به صورت حلقه‌های تیرهٔ خونین

درآورده است.


لیکن بامدادان، لرزشی در خویشتن احساس می‌کنم

و پریان سرخ و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»

پریان خاکستری و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»


و برگ‌های سبز و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»

کلمات چون برگ‌ها

چنان چون برگ‌های خرمائی رنگ بهار، به هر سوئی می‌آویزند.

برگ‌های خرمائی رنگ بهار، می‌روند و فریاد برمی‌آورند:«- سرودی،

سرودی.»


کلمات خزه مانند

کلمات لب‌ها، کلمات نهرهای آرام، به هر سو می‌روند و فریاد بر

می‌آورند: «سرودی، سرودی»


من کوشش بیهوده کرده‌ام تا به قلب خود بگویم که بلند پروازی را

به کناری نهد.


بیهوده به زاری با او گفته‌ام:

«ای روح! در جهان ارواحی بس عظیم‌تر از تو هست»


در سپیده دم حیات من، زنی پدیدار آمد

هم بدان گونه که مهتاب بر فراز امواج در آید.

و مهتاب بر امواج فریاد زد: «سرودی. سرودی.»


و من سرودی کرده بدو درسپردم.

و او رفت؛ هم بدان گونه که مهتاب از فراز دریا برود.


لیکن دیگر باره

برگ‌های کلمات

پریان کوچک و خرمائی رنگ کلمات به نزد من آمده گفتند:

«-روح ما را به نزد تو باز فرستاده است.»

و همچنان فریاد برآوردند: «سرودی، سرودی.»

و من، بیهوده بر آنان بانگ زدم:

«-سرودی ندارم. من سرودی ندارم

زیرا آن که از برایش سرودی خواندم از کنارم رفته است،

از کنارم رفته است.»

روح من اما زنی به کنارم ایستاد؛

زنی از شگفت‌انگیزترین زنان،

زنی که چنان آتشی بر هیمه‌ی خشک بود. و فریاد برآورد «-سرودی.

سرودی.»

هم بدان گونه که آتش زبانه می‌کشد و با شعله‌های خویش به جانب

نهال‌های خشک فریاد می‌زند.

با وجود او، سرود من شعله‌ور شد. و او از کنار من برفت

چونان شعله‌ها که خاکستر آتش را پشت سر می‌نهند.

از بر من برفت، و راه جنگل‌های تازه در پیش گرفت.


دیگر بار، کلمات به جانب من دویده فریاد برآوردند: «سرودی.

سرودی.»

و من بانگ بر ایشان زدم که: «مرا سرودی نیست. مرا سرودی نیست.»



تا سرانجام، روزی شد که روح من، زنی چون آفتاب به کنارم فرستاد.

آفتابی که به دانه زندگی می‌بخشد،

آفتابی که چونان بهار، بر شاخه‌های درختان می‌رقصد.


او می‌آید و مادر همه‌ی سرودهاست

و کلمات سحر و جادو را در چشمان خود به رقص در می‌آورد.

کلمات

پریان کوچک کلمات

کلماتی که هماره فریاد بر می‌آورند: «-سرودی، سرودی!»


من به بیهوده کوشا بوده‌ام که به روح خویش بگویم از بلند‌پروازی دست

باز دارد.


کدامین روح اطاعت می‌کند - ای زن، ای آفتاب! -

اگر تو در قلبش باشی

اگر تو در قلبش باشی؟



ازرا پاوند

ترجمهٔ رضا براهینی